۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳, جمعه

در زیر پولک نقره ای ماه




اشعه ی آفتاب از لابلای شاخه ها  می گذرد و سایه ها ، با تکان خوردن
برگها با باد ، روی تن من بازی می کنند . آفتاب پاییزی پشت پلکهایم را
 گرم میکند . چشمها را که می بندم ، لکه های نور نارنجی و بنفش و آبی 
مرتب از این طرف به آنطرف می دوند .  جوجه گنجشکهای روی 
شاخه ها هم ،با آفتاب همین بازی را می کنند و من ، که نمی دانم از کی ،
 روی صندلی ، زیر همین درخت نشسته ام .خاطراتم را در این گوشه ،
 از روی همین صندلی چرخدارچوبی و زیرهمین درخت که جوجه
 گنجشکها در لابلای شاخه هایش سروصدا می کنند وگربه ی ماده ای 
که روی دیوار همسایه ،در هراس از منی  عاجز از تکان حتی انگشتی ،
 جرات ندارد که از درخت بالا برود و شکمی سیر کند ، برای کسی
می نویسم . کسی که شاید روزی ،این خاطرات را خواهد خواند .

شاید روزی گنجشکها بفهمند که من برای نگهبانی آنها ننشسته ام و
 گربه ی ماده بپذیرد که برای او کمین نکرده ام و شاخه های رقصان
 در باد  بدانند که  آنچه مرا  اینجا  و روی این صندلی چرخدار، زیر
 درختی که  جوجه ها در میان شاخه هایش از ترس گربه ای دله که 
 آنسوتر بدنبال فرصتی برای یک جهیدن ، پنهانند و مردی در حالیکه
 که نور آفتاب پشت پلکهایش را گرم میکرده  میخکوب نموده ، تنها
 آنست که این تصاویر را برای کسی بنویسم که شاید روزی خواهد آمد.

                                         ........
پیرمرد روی تختی سیمی نشسته بود، در حیاطی دوره ای ، عصایی 
از چوب خیزران در دست داشت . لاغر و تکیده بود ، شلواری آبی 
رنگ و زیر پیراهنی سفید و نگاهی که کم فروغ به فضای مبهم روبرو
 نگاه می کرد. چانه ی لاغرو لبهای آویخته ، دستانی که می کوشید 
 لرزش خود را با فشردن دسته ی عصا پنهان کنند .رگهای ابی برآمده
 و پوستی شل ، کشیده شده بر استخوانهایی نازک وپینه هایی بر بند بند
 انگشتان، خبر از سالهای اندک باقیمانده می دادند. انگار که
جسم نحیفش از میان دیواره های سنگی  زمان ، با مشقت ،اندازه ی یک
 عمر را خراشیده و تراشیده و آنچه که از میان شیارها ، بسختی گذشته 
و باقی مانده ،همین چند تکه استخوان نشسته بر تختی سیمی است.
     
--  حاضری ؟
-      = ها
-      کلیک !!!

....
دیروزها را چون دسته  ای  ورق  برمی زنم . اتفاقی کارتی به خودم میدهم
 . نگاهش کردم . سرباز پیک بود . آن را به زمین انداختم . برگی دیگر،
 بی بی دل !. نگاهش کردم ،چشمها و گوشه ی لبهایش  مثل همان روز که
 دیدمش ، با شیطنت می خندید. هیچکس تا امروزنفهمیده که  بی بی دل او با
 آن  چشمهای شیطان  ، سرباز با سبیلهای از بناگوش در رفته  مرا دزدیده .
 ورق ها را دوباره  بر می زنم و بی بی دل را آهسته در پشت سرباز پیک
میگذارم تا در میان کلی ورق دیگرقایم بشوند.


……

از قوطی سبز رنگ ، قرصهایی آبی بیرون می آورم و از قوطی آبی ،
 قرصهایی سبز . همه را با هم می بلعم. گاهی اوقات قرصها با هم جنگ و
جدالشان می شود . بعضی قرصها خودشان را پشت کپسولها قایم می کنند تا
دیرتر خورده شوند .اما بعضی ها هم خیلی شجاعانه جلو می آیند و در 
حالیکه به من فحش خوار مادر می دهند مثل کامیکازه های ژاپنی از کف 
دست پرستار شیرجه می روند بطرف دهانم .اینها از همه بدتر و تلخ تر
هستند ، حتی تلخ تر از وقتی که پرستار توی گوشم گفت : پس منتظر چه
هستی ؟ چرا زودتر نمیمیری ؟
خوشگل است و خوش قد و بالا ، راه رفتنش پر از ناز و هوس .من اما
مثل چوب خشکیده ای ، شاید از بخت بد اوست .رابطه ی خوبی با هم
 نداریم. حتی وقتی موهایم را شانه کشید و ریشم را تراشید و به گردنم 
ادوکلن زد و نیمه شب به اطاقم آمد و روی پاهایم نشست و سینه هایش
 را با حسرت به صورت و لبانم مالید . مثل مجسمه ی دلقکی زوار در رفته ، همچنان بی حرکت روی صندلی مانده بودم ، این بار با صدای بلند گفت :
 تو که عرضه اش را نداری ، گه می خوری با اون چشمهای هیز 
ورقلمبیده ات نگاه می کنی . گفت که از رفتار من به دکتر شکایت خواهد 
کرد و دیدم که دکتر بدون نیم نگاهی به دلقکی  که روی تخت افتاده بود ،
 از پشت دور چون ماری دور او پیچید وپستانهایش را چون لیمو فشرد.

............
مثل تمام سالهایی که اینجا هستم ، امروز هم جمعه است و من چشم به راه .
هیچکس نخواهد فهمید که امروز در کنار چرخ صندلی ، زیر همان درختی
 که جوجه گنجشکها در آن لانه دارند و آفتاب با برگهایش سایه بازی
 می کند و گربه ای روی دیوار همسایه در حسرت یک پرش بلند خمیازه
 می کشد ،پسرم ، از یک قوطی کبریت ، عقرب زردی بیرون آورد و 
روی پاهایم گذاشت .نگاهش کردم . به آرامی گفت : پدر اینطوری ، هم
 برای شما بهتر است و هم برای ما ، و رفت .
عقرب اما فرصتی برای کاری نیافت .جوجه گنجشکهای لابلای شاخه ها ،
 دیوانه وارجیک جیک می کردند و شاید مادرشان بود که عقرب را به 
کناری پرت کرد .
بغض گلویم را گرفته بود ،شاید روزی شاخه های رقصنده در باد  بدانند
 که  آنچه مرا  اینجا  و روی این صندلی چرخدار، زیر درختی که  
 جوجه ها از ترس گربه ای کمین کرده آنسوترک ، پنهانند و مردی با
 پلکهای گرم شده زیر نور آفتاب ، میخکوب کرده ، تنها آنست که این
 تصاویر را برای کسی بنویسم که شاید روزی چون امروز خواهد آمد و
 برایم عقربی خواهدآورد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۶, جمعه

طلای خاک


نمی دانم تا حالا گذرتان به روستای ما افتاده است یا نه ؟ اشتباه نکنید ، آنقدر بزرگ نیست که اسمش را بتوانید
در نقشه های محلی هم پیدا کنید . بطور کلی در، این منطقه ی پر از گرد و خاک ما، بعید می دانم جایی را بشود
از روی نقشه ، یا تابلوهای بین جاده ای پیدا کرد.
آدم های محلی اما ، آنها که همه جا را نه از روی تابلوها ، بلکه از تعداد چین و ترک های روی آسفالت و شکل تپه
ماهورهای اطراف جاده و حتی گاهی از روی چند دسته بوته های خار می شناسند ،به راحتی شما را به آنجا
راهنمایی خواهند کرد . حتی با چشمان بسته ، کافیست به آنها بگویید که ابرهای آسمان چطور و چه شکل هستند.


روستای ما نه آنقدر بزرگ و مهم بود تا امامزاده ی از آن خود داشته باشد و نه آنقدر هم کوچک که در آن هیچ
خبری نباشد. راستش را بخواهید ، سید صاحب کرامتی داشتیم که گویا در کودکی فوت کرده بود ،
اما آنقدر همت داشت که در طول کل جنگ گلوله های توپ را که از بالای سر روستا رد می شد ، با دستهای غیبی
از آسمان بالای سر ما منحرف کند ، البته بگذریم که بعضی از این گلوله های توپ سرگردان هم لاجرم در
 شهر می افتادند،اما اینجای قضیه دیگر چندان به ما مربوط نبود .شاید حوزه ی سید ما در حدود همان روستا بود
 و بس ، اگر منصفانه هم نگاه کنیم ، مگر یک بچه ی شش هفت ساله حتی اگر سید اولاد پیغمبر هم باشد، چقدر
قدرت دارد که از صبح تا شب با گلوله های داغ و سنگین سر و کله بزند و آنها را از مسیر خود منحرف بکند ،
آنوقت نگران آن باشد که این گلوله ها سر از کجا در می آورند ؟ همه ی اهل ، ده برای همین کاری هم که سید می کرد
از او ممنون و متشکر بودند و برایشان ،آن کودک صاحب کرامت، از هر امامزاده ای ، امامزاده تر بود .
 هر چندوقت یکبار هم می شنیدی که معجزه ای جدید از او سر می زند. همین آخری ها بود که گل نسا ،
 زن ابراهیم را به مراد دل رسانده بود و بعد از نه ماه و نه روز و نه ساعت ، یکجفت بچه ی کاکل زری
 توی دامنش گذاشته بود . البته یک همچنین صاحب کرامتی هم ، مثل جد شهیدش ، دشمن هم داشت . مثلا همین آدمهای
حرف مفت زنی که می گفتند بچه های گل نسا بیشتر به حسن ولوویی می برند تا پدرشان ! و اینطوری می خواستند
زحمات سید را بی اجر و بی منت بکنند.

مردم ده نسبت به سید تعصب خاصی داشتند . دستفروش دوره گردی به خودش جرات داده بود که کرامت امامزاده ی
 دهی در آنطرف رودخانه را که یک تنه تراکتوری را از توی گل درآورده بود به رخ بکشد و پُز بدهد ، اما با
 شنیدن شهادت سه نفر که قسم می خوردند با همین چشمهای خود دیده بودند که روزهای بمباران ، سید با یک دست
 دوازده گلوله ی توپ و هشت گلوله ی خمپاره ی 120 و هفده شلیک خمسه خمسه را سر و ته کرده و دوباره بسمت
عراقی ها فرستاده ، دمش را روی کولش گذاشته بود و در رفته بود . اینها تازه در حالی بود که با آن دست چهارتا
 میگ عراقی را عین بادبادک دور خودشان می چرخاند و آنقدر چرخاند و چرخاند که وقتی خلبانها به زمین رسیدند
ماتحتشان از توی حلقشان زده بود بیرون .
 حاج موسی ، متولی مقبره تعریف می کرد که بعد از جنگ ، همان خلبانها آمده بودند زیارت سید و حاجی هم به
نیت غلامی یک گوششان را گوشواره انداخته بود و از باب تبرک ،نفری یک عکس هم در ضریح  گرفته بودند .
هنوز هم حاج موسی ، هر روز آن عکسها را دستمال می کشید و هر غریبه ای که پایش به آنجا می خورد مجبور
 بود پیه یکبار شنیدن این داستانرا به تن خود بمالد.

 در عکسها  دو نظامی با چکمه هایی تا زانو و شلوار پف کرده ، نیم تنه ای چرمی و کلاهی که روی آنها دوتا
 علامت شبیه عدد شیش خودمان بود ،کنار مقبره ی سید با لبخند به عکاسباشی زل زده بودند .
راستش گردن آنها که میگفتند ، خود من، بعد از آن ، عراقی زیاد دیدم ، همه شان مثل خودمان سیاه سوخته بودند و
 سر و شکلشان به این آدمهای سفید و تپل مپل توی عکس نمی خورد .

 اما این حرف ها را ول کنیم و بگذریم ، برگردیم سر حرف خودمان . کاری که سید با هواپیماهای عراقی کرد مثل
توپ همه جا صدا کرده بود ، آخر همین چند وقت پیش بود که  در شهر ،یک خلبان عراقی بعد از ریختن بمب ها ،
با مسلسل مردم را به رگبار بسته بود ، وقتی تیرهایش تمام شد ، آنقدر پایین آمد تا چند نفر را که برای تماشا به پشت
بامها رفته بودند ، با نک بال هواپیمایش درو کند و بعد هم هواپیمایش را پارک کرد و هفت تیرش را در آورد پیاده
به راه افتاد تا هرکس را می دید با تیر بزند و وقتی خشابش خالی شد ، تازه کمربندش را باز کرد و با کمربند بجان
 بنده های خدا افتاد و آنقدر زد و زد تا از نفس افتاد ،
 در این وسط  اما، اگر از سنگ صدایی بلند شد ، از آن دوتا امامزاده ی اسم و رسم دار شهر و توپهای ضد هوایی
اطراف شهر هم صدایی  درآمد !!
 بیخود نبود که مردم ده یک موی سید را به ده تا امامزاده ی بی خیر و برکت نمی دادند و اگر گاهی اشتباهی
رخ می داد. مثل بچه های گل نسا ، که برعکس پدر و مادر، سرخ و سفید بودند وموهایشان طلایی از آب در آمده
 بود ، زیاد به روی خودشان نمی آوردند و بحساب کودکی سید می گذاشتند و عقیده داشتند که کم کم وضع بهتر می شود.

دور وبر مقبره و آرامگاه سید را درختهای سنجد کاشته بودند و پس از آن دیوار قبرستان ده آغاز می شد .بسته به
اهمیت آدمها ، جنازه هاشان نزدیک و یا دورتر از آرامگاه به خاک سپرده می شد.بعد از ظهرها، مادران ما را از
 پرسه زدن دور و بر قبرستان برحذر می داشتند. می گفتند که لابلای درختان سنجد جن ها لانه کرده اند و میوه ی
 آن درختها خوراکشان است .اگر غریبه ای ناخواسته از کنار قبرستان و آرامگاه رد می شد ، هوهوی باد چیزهایی
در گوششان می گفت که عطای هر سنجدی را به لقایش می بخشیدند.


حومه ی روستا پوشیده از زمینهاییست که در آنها هرچه میخواستی کاشته می شد . از خیار و لوبیا گرفته تا
گندم که رنگ دشت اطراف را یکسره به رنگ طلا در می آورد.روستا از طرفی با رودخانه و از طرف دیگر
با سدی خاکی که ده را چون نگینی در بر گرفته بود ، محصور شده بود.کانالهای خاکی ، آب سر ریز رودخانه را به
باغهای انگور هدایت میکردند و پس از سیراب کردن زمینها وکاستن از هرم گرما دوباره به رودخانه برمی گشتند.

نخلستانهای دور و بر روستا که تا شهر امتداد می یافت ، محلی برای کار و داستانهای عجیب و گاه گداری دیدار و خلوت
های عاشقانه بود.اما اینها خود داستان دیگریست .

--------------------------------------------------
بخشی از مجموعه داستانهای : "از داستانهای جنوبی"

۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

بلا روزگاریه عاشقیت

این تصویر یک میان پرده هست تا از حال و هوای کاستاندا و دن خوان و خنارو و سیلویو مانوئل و اعوان و 
انصار در بیاییم و ببرمتون به حال و هوای پست بعدی که سوقات سفرم بود از عید امسال . داستانی در باره ی
 عاشقیت . گرچه که دیگه کم هست ، اما خوشبختانه هنوز هست .

۱۳۹۲ فروردین ۲, جمعه

عروسک


سرد بودم چون یخ

سرد چون مرمر خام

هیچ در من پیدا .

چون لبی سوخته از آتش آب ،

تشنه بودم ، تشنه

در کنار دریا.

دستهای تو تراشید مرا

هرم گرمای تنت گرمم کرد

قطره قطره

شدم آن گنج که میخواستی ام.

کوه بودم از یخ

پر زپیدا و نهان

پیچک دستانت

زیر تن پوش خیال

برتنم میلغزید .

داغ چون شعله ی شومینه که میسوخت به تب

بوسه هایت چون مُهر

جای جای لب من را می دوخت

خیس در همهمه ای شهوانی

پیچش سرو و صنوبر بودی

زیر دستانی از مرمر و باد

که تنت را می روفت

و عرق چون الماس

چشمکی میزد بر لاله ی گوش

و تنش می لرزید.

چه شبی بود

هماغوشی ما

تا خود صبح سحر ،

با صدای خورشید

چشمهایت خندید.

زان شب سودایی

آنچه برجای کنون مانده

دو تن ،

تن تو گرم به خواب

تن من کوه یخی ،

طعم گرمای هماغوشی را

می کند یک قطره

یک قطره

یک قطره

جمع در چاله ی آب .

 

بهار 92

 

 

۱۳۹۲ فروردین ۱, پنجشنبه

نور ، مه ،تار



باران مثل دم اسب میبارید و برف پاکن ها خوب کار نمیکردند.نیمه شب ،در جاده ای نظامی بودم و لند کروز را بی مهابا می راندم ،ناگهان تصویر مبهمی از یک آدم یکباره در زیر نور چراغها به چشمم خورد. از کنار آن رد شدم ،اما چند متر جلوتر بر تردیدم غلبه کردم و به عقب برگشتم.پیرمردی ترکمن بود که لای نمد چیزی را پیچیده بود و با دستانش آن را از باران محافظت میکرد.در را باز کردم و لبخندی زدم .میدانستم اینجا زبان بکار نمی آید.نه من کلام او را میفهمیدم و نه او زبان مرا. لبخندم را پاسخ گفت و به درون ماشین آمد.نه مثل ما شهریها ، انگار که وارد غاری میشود. دنده را چاق کردم و راه افتادم .هر از گاهی نیم نگاهی به پیرمرد می انداختم .هنوز لبخند را بر لبانش حفظ کرده بود. نگاهی به شیئی لای نمد کردم و با اشاره ای پرسیدم :حاجی ، این چیه ؟تفنگه ؟. نگاهی کرد و با خنده گفت : تفنگ نه ، تفنگ نه.
بعد چیزی گفت که یک جور کلمه ای ترکیبی با ساز بود ....ساز ، گفتم سه تاره ؟و با دستهایم شکل سه تار و عدد 3 را نشان دادم. دستش را بالابرد و عدد 2 را نشان داد. تابحال سازی با دو تار ندیده بودم. فکر نمیکردم اصلا بشود با دوتار صدایی از ساز درآورد.اشاره ای به پیرمرد کردم و ازو خواستم که اندکی برایم ساز بزند.شیشه ها از داخل عرق کرده بودند و جز جاده شوسه چیزی دیده نمیشد. پیرمرد دوتار را از لای نمد درآورد ، چنان به ظرافت که من نفسم در سینه حبس ماند. بعد آن را گویی کودکیست به بغل گرفت و شروع به نواختن کرد.زخمه هایش بندهای روحم را بصدا در می آورد .همراه با ساز مشغول خواندن شد.کلماتش مفهوم نبود ،اما لحنش ، گویی لحن
مادرم بود در لالاییهای شبانه و لحن پدرم در خواندن شاهنامه و لحن پدربزرگم در قرائت حافظ و شیرینی صدای نامزدم که کیلومترها از او دور بودم .همه ی اینها بود و نبود . چنان در حجم صدایش گم شدم که گذشت زمان را حس نمیکردم .بیرون در جاده مه بالا آمده بود و شیشه ها را در خود غرق کرده بود .تا کیلومترها ،تنها روشنایی دور و بر، نور زرد چراغهای ماشین بود که در دل شب سپید، فضا را میشکافت و به هیچ جا نمی رسید. لامکان شده بودیم ، گمگشته در فضایی اثیری.
 
-------------
پی نوشت : گرچه که این نوشته قدیمی است ، اما حس آن برایم یگانه بوده است و
بی همتا . شاید از آنست که هرازگاهی با یاد آن تجدید خاطره ای می شود، شاید آن
حس تداعی شود.
* من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق . با تشکر از دوست گرامی که  نادرستی املای "بی محابا" را یادـآوری کردند
که بدینگونه تصحیح شد.
بی محابا : بی شرم و آزرم
بی مهابا : بدون ترس
منبع : لغتنامه دهخدا


 
.

۱۳۹۱ اسفند ۲۵, جمعه

نقش و چگونگی ساختار زمان در داستان

آیا  ساختار زمان در داستان با امتداد آن در زمان واقعی یکسان است ؟

بیایید فرض را بر این بگذاریم که داستان مثالی ما در زمان حاضر (1391) اتفاق می افتد ، در طی سیر داستان یکبار به سال

1345  فلاش بک زده شده و از زبان قهرمان به روایت  شرح حادثه ای  پرداخته میشود . درهمان مسیر قهرمان داستان مجددا

به سال 1363 اشاره میکند و خاطراتی را بازگو میکند و سپس با یک فلاش بک مجدد به 1344 برگشته و در نهایت با فلاش

فورواردی به زمان حاضر (1391)  بازگشت میکند. در چنین صورتی زمانهای :

  1. سال 1344
  2. سال 1345
  3. سال 1363
  4. سال 1391
در مسیر داستان بکار رفته . اگر استفاده از زمانهای گوناگون بشکل خطی می بود، قضیه ساده می شد ، اما پیچیدگیهای قصه

ما را وادار به اعوجاج و پیشرفت و پسرفت در زمان می نماید. در این صورت سال1345 که برای راوی ،  زمان حاضر

در هنگام روایت قصه بشمار می رفته ، برای زمان موجود در سال 1363 ، زمان ماضی و برای زمان موجود در 1344 ،

زمانی متعلق به آینده بشمار می رود. البته ممکن است که گاه نوشتن ، صاحب قلم اصلا به این موارد فکر نکند و تنها  مشغول

پیشبرد داستان باشد. اما بعنوان یک مسئله ی فنی در نویسندگی می تواند برای کسانیکه ، نوشتن ، دغدغه ی ذهنی آنها باشد،

بعنوان امری شایسته ی تفکر ، به آن پرداخت . منظور من از ارائه ی این پست ، بیشتر دریافت نظرات دیگر دوستان و همفکری

و مشورت با آنان است.

 

۱۳۹۱ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

سایه های خیال


حوالی نیمه های مرداد بود و هوا ی قبرستان گرم و چسبنده .هرکس بدنبال سایه ای میگشت . آفتاب بی امان ،هر جای بدون پوششی  را می سوزاند. وسط هفته بود و همه از اینکه رحمت الله ،اینهمه روزهای خدا را رها کرده و صاف در چنین روزهایی سرش را روی خشت گذاشته ، عصبانی و کفری بودند. تابش آفتاب خیلی بیرحم بود ، اگر چند لحظه بیشتر یکجا می ایستادی حتی نُک  پنجه هایت در زیر روکش کفش شروع به سوزش میکرد . همه مثل دیوانه ها دور قبر خالی راه می رفتند و خدا خدا می کردند تا جنازه هر چه زودتر بیاید و قال قضیه کنده شود. حتی قاری  قرآن هم زیر بار گرما ی طاقت فرسا ،خیس عرق ، نفس نفس می زد و بدون توجه به خالی بودن قبر ، طوطی وار خواندن  آیات را شروع کرده بود.

 رحمت الله از آن دسته آدمهایی بود که کمتر کسی بود و نبودش را حس میکرد . می شد که روزها  از کنارش بگذری و تنها یک صدای آهسته همراه با خس خس سینه که میگفت : سلام آقا ، متوجهت کند که از کنار کسی رد شده ای . اکثر مردم هیچ  چهره ای از او بخاطر نداشتند. بعد از خاک کردن ، وقتی آخوند شهرک  خواست در باب اینکه  متوفی ،چه مرده ی نازنینی بوده ،داد سخن بدهد ، اگر اسماعیل  یگانه پسر و شاگرد رحمت الله نبود ، کسی بیاد نمی آورد که رحمت الله چند ساله بوده و در تمامی این سالها در شهر چه میکرده . برای همه ، رحمت الله مردی بود که هیچ کس نبود ، اما زندگی  در شهرک بدون او چیزی را کم داشت .

 ده سال پیش در یک شب سرد زمستانی ، رحمت الله  خسته از کار روزانه به آلونک

حصیریـش بر می گشت . با شنیدن صدای پارس چند سگ  ،با تعجب به دور و بر

خود نگاه کرد .ازسالها پیش ، پس از آنکه وظیفه ی خوراندن سم به سگهای ولگرد را در کنار بقیه ی کارها بعهده گرفته بود ، دیگر کمتر سگی  به او نزدیک می شد. فقط بعضی شبها  در رویاهایش ،صدای دندان غروچه و غرش مبهم  سگی را حس   می کرد که شاید متعلق به ماده  سگی  بود که صبح همان روز با تکه گوشتی مسموم  خفه  کرده بود.

او با سگها هیچ دشمنی نداشت ، اما کسی باید محیط شهر را برای آدمهایی که میخواستند بی هراس از گناه قتل زندگی کنند ، پاک . پاکیزه می کرد . کشتن سگها همیشه با سم نبود . بعضی ها با بو کشیدن گوشت متوجه چیزی می شدند و به آن غذای لذیذ لب نمی زدند. این جور مواقع تفنگ شکاری تک لول رحمت الله صدایی میکرد و سگ با چشمهایی که استغاثه در آن موج می زد، از او تقاضا میکرد که زودتر کار را تمام کند.

رحمت الله  نگاه کردن به چشمان قهوه ای سگها را خیلی دوست داشت .  گاهی اوقات ، در خلوت خودش عضلات صورتش  از یادآوری تکان های بی امان  بدنشان در لحظات  پایانی مرگ به رعشه ای خفیف می افتاد.

از شنیدن پارس و غرش سگها کمی جلوتر رفت و متوجه کودکی کِز کرده از سرما شد که از ترس  هجوم سگها  با صدایی آهسته هق هق می کرد. تفنگ را از ترک دوچرخه بیرون آورد و یکی از  آنها را نشانه گرفت .

با صدای تفنگ همه ی سگها پا به فرار گذاشتند ، تنها یکی زوزه کشان  مشغول آن رقص نهایی ، درخون خود می غلتید. با قنداق تفنگ به سر او کوبید و لاشه اش را روی ترگ دوچرخه انداخت . کودک را در بغل گرفت و به آلونک حصیری خود که در حاشیه ی شهر ، بکمک نخاله ی ساختمانهای شهری و کاهگل برپا کرده بود برد.

 حالا 10 سال از آن موقع می گذشت . سیگار زیاد و استکانهای الکل شبانه کار رحمت الله را ساخته بود. تنها با کمک آنها میتوانست خواب شبانه اش را از  سوال همیشگی نهفته در چشمهای قهوه ای  سگها ، خالی کند.

 

 -بابا رحمت این آبه که تلخه مثل زهرمار، چرا هر شب میخوری ؟

 = هیچ چی بابا ، بعضی چیزا از سرم بیرون نمیره . باید یه استکان کوفت کنم.

 

 هر چند یکبار ، اسماعیل پلاستیک عرق و قیفی را که روی طاقچه بود ،به رحمت می رساند تا شیشه های قدیمی جانی واکر را با عرق دو آیشه ی دست ساز پر کند. در  طی این سالها ،کم کم جای هر چیز را شناخت .

آن گردهای سفید سم بود. هرگز نباید به آنها دست زد. همینطور به تفنگ که گوشه ی اطاق به دیوار تکیه داده  بود و از لوله اش بوی خوش باروت سوخته می آمد. گرز بابا رحمت که این سالها نقش عصایش را هم بازی میکرد  و بخاری نفتی علاءالدین که همیشه قابلمه ای بر روی آن  قل قل میکرد ، اما مهمتر از همه ، عکسی رنگ و رو

 رفته از زنی که زمانی زیبا بود و در مرور زمان زیر انبوه دوده  و چربی رنگ میباخت .

 -بابا رحمت این عشقت بوده ؟

 = توله سگ مگه نگفتم بهش دست نزن !!!

 

 توله سگ خوشگلی بود .چند روز بیشتر از عمرش نمی گذشت  ،با پوزه ای کوچک و دندانهایی شیری که وقتی به او نزدیک شد بعلامت هشدار به او نشانشان داده بود. بابا رحمت با دیدن توله سگ سگرمه هایش در هم رفته بود.

 

-  این چیه آوردی ؟

 = همبازیه فقط . تازه بزرگ که شد میتونه  نگهبانی بده از خونه و...

 رحمت الله  با نگاهی سرسر به دور و بر ،نیشخندی زد که به سرفه اش انداخت .

 -                 =   نگهبانی ؟ از چی ؟ این تشک پاره ها ؟

 

 اما اسماعیل گوشش به این حرفها بدهکار نبود و این چند ماهه حسابی به توله سگ می رسید .حتی یکبار چند قطره عرق به او داد . با دیدن سگ که از تندی الکل مدام به پوزه اش پنجول می کشید و بالا پایین میپرید و پیف پیف میکرد ، نیم ساعتی با بابا رحمت از زور خنده روی زمین ولو شده بودند.

 با رسیدن سرما ،قوز بابا رحمت مدتی بود که آزارش میداد و اسماعیل را وا میداشت تا کمی پشتش را مشت و مال بدهد.

 مدتی بعد شبها در خواب سرو صدا میکرد و سینه اش به خس خس افتاده بود. چند ماهی گذشت اما حتی امدن بهار و  تابستان  هم تاثیری در حال او نکرد و بهتر نشد.دیگر تنها وقتی که دو سه پیک بیشتر می زد کمی شنگول می شد وبرای اسماعیل از زمانهای قدیم ، حرف می زد و باقی ایام با  ابروهای گره کرده ، ساکت و بدون کلمه ای  ،قوری

چای را جلو میکشید و  در حالیکه با قلپ های پی در پی چای جوشیده را به حلق می ریخت ،  تمام مدت به عکس رنگ  و رو باخته ی زن خیره می ماند.

 

 نیمساعت از یک گذشته بود که صدای لا اله الا الله  و آمدن جنازه ،خلق مردم را کمی باز کرد. در این فاصله کسانی از راه دور بر قبر خالی فاتحه ای خوانده بودند و خیس از هرم گرما با عجله قبرستان را ترک میکردند. قبر تنگ بود و تاریک . جنازه  ،همانطور که بلندش کردند سر خورد و در تنگنای قبر خوابید. سنگها را با عجله روی آن گذاشتند و دو سه نفر شتابان ، با چند بیل خاک ،فضای خالی را پوشاندند .اسماعیل دست در جیب کرد و

چند اسکناس مچاله شده در دستان قاری ، بهانه ای شد تا ساعتی بیشتر بخواند. فاتحه ای خواند و آرام بطرف دیوار قبرستان براه افتاد.

به دوچرخه که بدون صاحبش سر به دیوار گذاشته بود دستی کشید و برای آخرین بار بسوی قبر برگشت . هیچکس دیده نمی شد. تنها قاری را دید که از دور مثل کلاغی بالهایش را روی قبرها میکشد و بسرعت از قبر رحمت الله  که  نمناکی خاکش  ،تنها نشانه  ای بود  از دفن تازه ای در میان خیل مردگان بی نام و نشان ، دور می شود.  تفی بر روی زمین انداخت  و فحش زیر لبی داد . پا بر روی رکاب دوچرخه گذاشت ، با چند لی لی روی

زین پرید و بسمت آلونک براه افتاد. دوچرخه که بوی خوش آشنا را حس کرده بود ، به نرمی می خرامید.

 

 دم غروب بود. کتری هنوز روی چراغ قلقل می کرد.کمی از زور گرما کاسته شده بود. نگاهش به شیشه ی نیم خورده ای افتاد که گوشه ی طاقچه خودنمایی می کرد . استکانی  را پر کرد  و بدون نفس بالا رفت . تند بود  و تلخ . برگشتش ، گلو و بینی را  می سوزاند .دومی را آرامتر خورد .

آهسته صندوقچه ی خرت و پرتها را که در ته اطاقک بود جلو خود کشید . دنبال عکس زنی گشت که چند وقت پیش از روی پاکت چای شهرزاد بریده بود . دستی به روی زن کشید.  به آهستگی بلند شد و عکس زن رنگ و رو باخته را درآورد و عکس تازه را جای آن، به کناره ی آینه چسباند .زن لبخند می زد.

 

 نگاهی به توله سگ کرد که دم در کلبه روی خاک ولو شده بود و له له میزد . تکه ای نان را از توی سفره در آورد و در آب گوشت مسموم غلتاند و به آهستگی جلوی سگ انداخت . توله سگ دماغش را جلو آورد و بو کشید ، بعد به آهستگی سرش را چرخاند و با چشمان قهوه ای به اسماعیل خیره شد .

 

 -          بخور بخور خوشمزه س ، بخور

 

  توله سگ آرام آرام شروع به خوردن نان خیس کرد. اسماعیل  در حالیکه به دیوار

 تکیه داده و  استکان عرق  را مزه مزه میکرد ، به نرمی با دست لوله ی تفنگ را نوازش

می داد.