‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه

حرف نگفته





همیشه

من

در انتهای سکوت بودم

و آغاز کلمه،

 نزد تو بود.

 دو روی یک صفحه ی کاغذ

بی هیچ فاصله ای.

هیچ  فاصله ای اما،

 چون دوسوی این دیوار ،

بی رحم و موازی  و ممتد

نبوده هیچ جا.      


ماه درون برکه بودم و تو سنگ

سکوت بیشه بودم

  تو ترق تروق نی

که می شکند خستگیهایش در سپیده دم .

 من بوم خالی منتظر

 تو قلم موی غرقه به رنگ.

همیشه هیچ                                                   


فاصله ای بوده  بین ما

بقدر هزار موج

بقدر هزار سنگ

بقدر هزار نی

بقدر هزار دَنگ*

بقدر هزار صفحه ی خالی

بقدر هزار رنگ

بقدر هزار سکوت

بقدر هزار زنگ


بین من و تو ،

 بین  ما

بین دو ساحل  تک افتاده ی  ازهم جدا

این جاری همیشگی

این بی کرانه تا ابد                              

شط  سکوت

همیشه فاصله ایست
 
آرام و بی صدا .

۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

سودایی


پلک های ابری ام


 

سنگین و  سرد


 

بر آبگینه ی  چشمها


 

چک  چک


 

چکه می کند.

 


 

آنقدر مرده ام   ،


 

که دست فلک


 

حتی میان   مردگان سکنی  گرفته  ی خاک


 

در     هیچ جای زمین


 

خاکم نمی کند  .


 

 

آه ای بوسه ی آتشین  مرگبار


 

هر  کام تو  یاد هزار غم ،


 

ای غمگسار ،


 

خاکستر ی که بستر  هزار خاطره است


 

حتی خاکستر ت 


 

دیگر  ملال را


 

از چشم من نمی شوید و


 

پاکم نمی کند.


 

 

هر جام می چون ساعت شنی


 

خالی می شود به جام وجود من


 

بر بال   سمند تیز تک خیال


 

تا مرزهای جنون میبرد   اما ،


 

 هلاکم نمی کند   .

۱۳۹۱ دی ۱, جمعه

سوگ - برای مادران ستار و سهراب و سیاوش و...

 

 

شعرهایم را برای تو می گویم


شعرهایم را برای تو


می خوانم


برای تو   ،  که مرثیه گوی


پسران من بودی.


 


   بصف ایستادگانِ نوبتِ  دار،


 مردگان  بی کفن ،


  گوشها     بسته     ،  چشمها    بی سو  


در بیغوله ها   ی رویا ، حریم سلطان را

 

 

تکرار  می کنند.


 


چست و چالاک 


هر لحظه مرده شو


  مرحوم های تمیز   بهشتی


 تحویل می دهد   به گور کن پیر      .


 


   ماییم 


نشسته در


لعنت شده


زورق های   بی ساحل و لنگرگاه


نه در کرانه آشنایی


نه جان پناهی در سینه ی امواج،


جنازه ا  ی  


غرق در خون  ونیلوفر


 روی دستهایمان مانده .


 


ما  صاحبان زندگان نجسیم  و مردگان کثیف" ،


فغان و   مویه های تو در دشت می پیچد.


 


خاک  گلگونه  است   و


 آسمان   در افق  ا بری


کاش   فارغ شوند


 انبوه ابرهای دور آبستن  ،


قطره بارانی     نه ،


  سیلابی !!!


   زخم  گونه  ات    را دیگر


قطره


قطره ها ی باران


 نخواهد شست.

 


شعرهایم را  برای تو میگویم


شعرهایم را برای تو می خوانم


برای تو که  در ساحل


یگانه مرثیه گوی


پسران من بودی.

۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه

مشق ها



مشق های کودکی را 

دوره کردیم 

از الف تا یا.

آنچه حاصل شد،

کیسه ای پر

از دریغ و حسرت  و سودا

 هیچ از دهلیزهای شک

به منزلگاه اطمینان

 نقب های تو به توی

 شک و دانایی

 نور   ، ظلمت 

معرفت ، ایمان

پای در آن وادی موعود

ننهادیم.

 سبز ، آبی

تیله های کودکی را شاد

در میان دشتها راندیم.

اسب چوبی را

هی زدیم و از فراز باغ و پرچین

هزاران شاید و باید، 

دلخوشک ازروی جوی زندگی

تا ارتفاع ماه 

پراندیم. 


شهسواران سوال و شک

روزها را ، ماهها و سالها کردید

مانده در خورجینتان تنها ،

تیله های سبز و آبی و سوالی چند:

پشت این تفتیده راه سخت پیچاپیچ

هست آیا

سایه سار ی ،چشمه ای 

تا لحظه ای در آن بیاساییم ؟


بر سمندی تیزتک

دوران خود را دوره می کردیم

از الف تا یا.

آنچه حاصل مانده،

تنها کیسه ای

 پراز دریغ و حسرت  و سودا !!!