همیشه
من
در انتهای سکوت بودم
و آغاز کلمه،
نزد تو بود.
دو روی یک صفحه ی کاغذ
بی هیچ فاصله ای.
هیچ
فاصله ای اما،
چون دوسوی این دیوار ،
بی رحم و موازی و ممتد
نبوده
هیچ جا.
ماه
درون برکه بودم و تو سنگ
سکوت
بیشه بودم
تو ترق
تروق نی
که
می شکند خستگیهایش در سپیده دم .
من بوم خالی منتظر
تو قلم موی غرقه به رنگ.
همیشه هیچ
فاصله ای بوده بین ما
بقدر هزار موج
بقدر هزار سنگ
بقدر هزار نی
بقدر هزار دَنگ*
بقدر هزار صفحه ی خالی
بقدر هزار رنگ
بقدر هزار سکوت
بقدر هزار زنگ
بین من و تو ،
بین ما
بین دو ساحل تک افتاده ی ازهم جدا
این
جاری همیشگی
این
بی کرانه تا ابد
شط سکوت
همیشه فاصله ایست
آرام و بی صدا .