۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه

دیدار شبانه - بازنویسی یک داستان

دیدار شبانه
----------------------

شب بود ، یکی از آن شبهای سرد زمستان . خیابانها را برای جشن انقلاب چراغانی کرده بودند . خیابانهای بالای شهر این مواقع همیشه خلوت است .بغیر از تک و توک جلوی رستورانها و فست فودهای معروف ، در کوچه و خیابان کسی را نمی شد دید. اولین رستوران شیک و پیک را که دیدم از تاکسی بیرون پریدم . جلوی در ورودی غلغله بود. همه با ماشینهای آنتیک پانتیک و موهای بیرون زده و چکمه های پوست ماری و خنده های از ته دل .چپیدم داخل .سر اولین میز که خالی بود نشستم .با آمدن گارسن سفارش قهوه دادم.
جای دنجی بود با مشتریهایی که معلوم بود همه جزء از ما بهترون هستند و اینجا پاتوقشونه .قهوه اسپرسو هفده هزار تومان!!!
سرم را کنار پنجره کشیدم و به بیرون نگاه کردم.برفهای سفید روفته شده ی خیابان با رنگ قرمز کناره ی دیوار ترکیب قشنگی ساخته بود.از میان شیشه ی بخارگرفته تصویر زنی پیدا بود که در میز بغلی داشت با قهوه اش بازی می کرد. یک لحظه
نگاهمان با هم گره خورد. نگاهم را از شیشه دزدیدم. قهوه ی تازه ی روی میزم بخار می کرد .همیشه قهوه ی اسپرسو و کاپوچینو را دوست داشته ام .نه بخاطر مزه شان .بخاطر اسمشان .مزمزه که میکنی انگار ناف شهر رم نشسته باشی بغل آن خرابه های گلادیاتورها . فرض کن توی یک کافه تو پاریس داری سیراب شیردون میزنی به بدن .چقدر یاد تهرون میفتی اونوقت ؟ اسپرسو و کاپوچینو هم اینجا همون حال رو داره. سرم پایین بود و منتظر سرد شدن ،با کف روی قهوه بازی می کردم . اینجور جاها من سرم توی لاک خودم هست کلا . منو رو باز کردم وخودم رو با خوندن اسامی عجیب و غریب غذاها مشغول کردم. یعنی نمیشه جلوی این اسمها ایرانیش رو هم بنویسن ؟ آخه بیف استروگانف با سس آووکادو دیگه چه کوفتیه ؟ اونم به قیمت 45000 تومان ! می ترسیدم که سفارش بدم ، بعد همون آبگوشت بزباش خودمون از آب دربیاد ! نگاهم خیره ی اعداد بود که صدای گرمی وادارم کرد سرمو بالا کنم .
- میشه سر میز شما بشینم ؟
نگاهش کردم ، همان زن میز بغلی بود.زن سی و چندساله ای بود ،خیلی زیبا ؟ نمیشد گفت ، بیحوصلگی و گیرایی خاصی توأمان در صداش موج می زد .
- خواهش میکنم بفرمایید . نشست .کیفش را روی صندلی خالی بغلی گذاشت و در جواب گارسن برای انتخاب غذا رو به من کرد و گفت : شما چی انتخاب کردید ؟
با لبخند گفتم :راستش این بیف استروگانف بدجوری چشمم رو گرفته اما خب !!!
- اخم کوچکی کرد و گفت : قیمتش ؟!!!
گفتم قیمتش رو نمی گم. خودش رو نمی دونم چی هست.نکنه آبگوشت باشه ؟
با خنده ای از ته دل گفت :نه ، مطمئن باشید اگه قیمتش واسه تون مهم نیست .من غذاشو تضمین می کنم.
- خب حالا که اینطوره همونو میخورم شما چی ؟
گارسن داشت این پا و آن پا می کرد.
-خوبه ، واسه منهم از همون بیارید.

راستش را بخواهید بخواهید آنشب زیاد حال و حوصله ی هم صحبتی با کسی را نداشتم. اما نمیدونم چطور شد که وقتی سوال کرد:
- تنها هستید ؟ منتظر کسی هستین ؟
مجبور شدم بهش نگاه کنم و بگم که تنها هستم و منتظر کسی نیستم .
با دست کمی موهایش را عقب زد. اینجوری خیلی بهتر می شد.حتما خودش هم اینو میدونست.
- من منتظر کسی بودم اما فکر کنم دیگه نمیاد.حوصله ام هم سر رفته بود از بس اینطرف و اونطرف رو نگاه کردم. میدونید که اینجور جاها چجوریه .همه کوپل میان.
- آره تنهایی ، تنهایی درد همه ی آدمهاس . اما علاج داره .
چشمهاش سگ داشت . وقتی خندید چال کوچکی روی گونه هاش ظاهر شد.

شام را که آوردند مشغول شدیم و نمیدونم چی توی اون صدای مخملی بود که وادارم کرد از لاکــم دربیام و به حرفاش گوش بدم.
همینجور یکریز حرف زدیم و گرم صحبت شدیم .انگاری که سی سال هست همدیگه رو میشناسیم.از اون حالتهایی که میگن زمان ساکن شده بود رو تجربه می کردم.
پشت بند شام ، یک قهوه ی ترک خوردیم ، با ظرافت خاصی دستمال قشنگی از توی کیفش که درحین شام خوردن روی لبه ی کاپشن من افتاده بود، درآورد و اثر قهوه رو از روی لبهای خوش ترکیبش پاک کرد.یکی دو جمله دیگه گفت که من نفهمیدم . محـو صداش شده بودم.

- من با اجازه تون برم دستشویی آرایشم نیاز به تجدید داره .
-خواهش میکنم بفرمایید.
چند دقیقه طول کشید تا گارسن صورتحساب در دست پیداش شد . دیدم که جلوی هرچیزی عدد 2 نوشته شده .گفتم چرا ؟ من که یک پرس غذا بیشتر نداشتم.
- اون خانم مگه با شما نبود ؟
- نه !
- آخه وقتی داشت میرفت گفت صورتحساب رو شما میپردازید.
- اون خانم که گفت میره دستشویی ؟ از کجا رفت ؟ من ندیدم .
معلوم بود بزور جلوی خنده اش را گرفته .خدا می داند روزی به چندتا هالو مثل من بر میخورد.
- دستشویی ؟ خیر ، از در کناری رستوران تشریف بردند.نمی دونستید اینجا چندتا در داره ؟ یک کم هم عجله داشتند.
- چندتا در ؟ نه نمیدونستم. عجله داشت ؟ عجب !!
پول صورتحساب و انعام گارسن رو گذاشتم روی بشقاب و از در جلو رستوران خارج شدم.
هنوز باد سردی می وزید . دستهام رو تو جیب پالتوام کردم وبا اولین تاکسی بطرف خونه راه افتادم.
هنوز شب بود و من هنوز تنها بودم اما میدونستم در این شهر بی درو پیکر، جایی ، زنی تمام فکرش به منه و تو کیف و جیب مانتوش ،دنبال کیف پول گمشده اش میگرده.

یک عکس ، سه روایت


روایت اول
------------
بعد از ظهری دل انگیز بود .از آن بعداز ظهرهایی که جون میده واسه اینکه توی پارک بشینی و هی پشت سر این و اون غیبت کنی. مارجری و سوفی
تازه روی نیمکت همیشگی شان نشسته بودند .هنوز حتی استخوانهای اسکات شوهر مارجری رو از توی گور درنیاورده بودند هنوز صوفی هیچ
حرفی از همسایه جدیدشون که چقدر ادم مزخرفیه نزده بود. بیشتر از آن ، حتی هنوز به قسمت آه و ناله و نفرین بچه های بی معرفت نرسیده بودند که
یک سایه ی بزرگ جلوی نور آفتاب رو گرفت و آن دوتا یکهو سردترین پاییز عمرشان را تجربه کردند. شما فکر می کنید به بالا که نگاه کردند چه
دیدند ؟ سوپرمن ؟ فانتاستیک فور ؟ باب اسفنجی ؟ نینجا ترتلز ؟ قهرمانهای فیلم X-Man در حالیکه سوار هواپیمای سوپرسونیکشون بودند؟ یا شاید
سفینه ی استارترک که جلوی نور خورشید رو گرفته بود ؟ باید بگویم پس شما یک کم در مورد سن و خاطرات و قهرمانهای کودکی اونها کم لطفی
بخرج داده اید. حقیقتش آنکه قهرمانهای آنها بزحمت از اولیس در سرزمین خدایان وهرکول و دلیله ،هرکول بود دیگه ؟!!! سامسون و اوفیلیا و
جان گلندل ،همون پسره که در بیکری سر خیابان کار میکرد و وااااااای چه پسری بود ،چه قیافه ای و چه اندامی ، آره چه رانهای سفت و محکمی ،
حیف که کمی لهجه ی ایرلندی داشت، اهم اهم ببخشید کجا بودیم ؟ آهان داشتیم از قهرمانها حرف میزدیم.خلاصه خاطرات سوفی و مارجری دیگر بعد
از آن تاریخ آپدیت نشده بود. این بود که به محض اینکه آدمی ،راستی راستی آدم بود ؟ با آن هیکل دیدند بی اختیار و بدون هیچ کج و مج رفتنی ،
فکر کردند که با غول چراغ جادو طرف هستند. آنی که در نسخه ی 1930 بود ،نه آن یکی که دهه ی 60 دیده بودند ، خیلی ریقو بود و مردنی و
همه ی هنرش این بود که هی بگوید بفرمایید سرورم ،چه میخواستید سرورم ؟ اَه اَه که با اون سیبیل بی ریختش بیشتر شبیه سالوادور دالی بود تا غول چراغ جادو!!!.

اوووووووووه . این تنها عکس العمل مارجری و صوفی بود .راستش با دیدن آن اندام درهم پیچیده که حتی از کلاف های کاموا ، وقتی بهم میریختند و
در هم میرفتند ،گره خورده تر بود.چیز بیشتری نمی توانست از دهانشان خارج بشود. راستش هر لحظه منتظر بودند که غول با صدای گرم اسپنسر تریسی
حرفی بزند یا آنها را به یک آرزوی مجانی دعوت کند. می دانید که انگلیسیها کلا از چیزهای مجانی خوششان می اید. غول اما فقط جلوی آنها راه می رفت
و فیگور می گرفت .با هر پیچ و تاب عضلاتش بنوعی درهم می رفت و باز می شد.گاهی مثل یک قورباغه می شد که منتظر پرشی است .گاهی هم مثل
قهرمانهای المپیاد یونان کشیده می شد ،عین آن کاج جلوی اتاقشان در حیاط آسایشگاه که تا لبه ی پنجره در طبقه ی سوم ، بالا کشیده بود.
مارجری با دیدن اندام غول یاد اسکاتی افتاد .با آن هیکل لاغر و استخوانی و آن عینک پنسی و آن شبهای مزخرف .یعنی می شد این غول آرزوی او را
برآورده کند ؟آه چه شور و هیجانی ، چه شبهایی ، چقدر ملافه ها که جر و واجر می خورد ،اما ناگهان یادش آمد که غولها می توانند فکر آدمها را بخوانند .
و خدا می داند چقدر برای بانویی محترم و در این سن و سال زشت است که هنوز بفکر این چیزها باشد .آه ای پدر مقدس که در آسمانی ... سپس
خیلی تند و سریع در دلش خواند : )پس چون يوسف نيكوكار بود عزم نمود-وقتي كه مريم را آبستن ديد-بردوري كردن از او؛چونكه پرهيز ميكرد خداي را.)
غول بازویش را گره کرد و با عضلاتی چون توپ فولاد جلوی روی آنها خم شد. اوووووووووه وای خدا چقده بزرگه . آقای غول ، اینها از آهن هستند ؟
این سوال صوفی بود.غول سرش را برگرداند و با صدای بمی گفت :خیر بانوی من پروتئین و کلسیم مثل اونی که توی سفیده ی تخم مرغ و گوشت هست !
ذهن صوفی فورا رفت سراغ اینکه هر تخم مرغ می شود 4 شیلینگ ، هر 20 تخم مرغ را که حساب کنی ،سفیده اش میشود 3 اونس ، با این حساب 13 را که
در 20 و در 4 ضرب کنی ، میشه 1200 شیلینگ .یعنی حدود 60 پوند ! آنوقت با مزمزه کردن عدد ، یک دفعه بلندترین اووووووووووه زندگیش را گفت .
مارجری اما با دیدن آن توپ عضلانی که لحظه به لحظه و با هر حرکت بزرگتر و حجیم تر می شد، ناخودآگاه دستش بداخل کیف کوچکش رفت تا سوزن
خیاطی کوچکی را که همیشه همراه داشت بیرون بکشد و یکبار به آن توپ بزند ،اما با شنیدن اووووه بلند صوفی بخودش امد و تنها دستهایش را بر روی هم مالید .
تا خانمها آمدند بخودشان بیایند و خوب اندام غول چراغ جادو را دید بزنند .غول به همان سادگی که آمده بود از جلوی خورشید کنار رفت و ناپدید شد. حتی کسی
به ذهنش نرسید دنبال چراغی کهنه و فکسنی بگردد که در همان گوشه کنارها زیر یک نیمکت افتاده بود.حقیقت این بود که این اوضاع تنها بخاطر استفاده از
وقت هواخوری استحقاقی بود که غول چراغ جادوی ما در هر یکصدسال می توانست برای یکبار و بمدت 10دقیقه از آن استفاده کند و بعد باید دوباره به درون چراغ
بر می گشت . البته این
چیزها در این پارک و برای خانم هایی در این سن و سال خیلی عادیست .اینست که هنوز پنج دقیقه از رفتن غول چراغ جادو نگذشته بود که تمامی آن ماجرا از
ذهن صوفی و مارجری پاک شد و آن دو مشغول همان صحبت همیشگی درباره ی اسکاتی و اینکه چه شد که در جنگ دوم هواپیمایش بجای اینکه در پایگاه
فرود بیاید، مجبور شده در یک جزیره ی دور بزمین بنشیند و اینکه شنیده بودند که اسکاتی در بین بومیان آنجا شاه شده و همین روزهاست که دنبال مارجری
بیاید شدند . آفتاب با نگاهی مهربان ،گرمای همیشگی اش را بروی آنها می پاشید.




روایت دوم
------------
 روی نیمکت کناریم دو پیرزن نشسته بودند.هردو با ژاکتهایی بر روی لباسی پنبه ای ، روسری بر سر و چهره هایی که
زیر فشار گذشت سالها پر از چین و چروک شده بود. جوان ورزشکاری ،سرشار از نیرو با بدن عضلانی ، جلوی آنها
رژه می رفت و با گرفتن ژستهای مختلف سعی داشت به آنها بفهماند که چقدر کم برای زندگی فرصت دارند. ابتدا
توجهی نکردم. اما صدای آن زنان سالخورده سر رشته ی حل کردن جدول را بهم زد و ناخواسته به حرفهایشان گوش
دادم .
- آخیش جوون ،سرما میخوری تو این هوا .چیه باباتو گم کردی ؟ مری تو فک میکنی اسمش چی باشه
- هاااااااا ؟
- میگم تو فکر میکنی اسمش چی باشه ؟
- آره منم فکر میکنم مریض میشه آخرش.
- حیفه جوون به این رعنایی .
- آره دوره ی عجیبیه .عقل تو کله شون نیست این جوونا .همه ش شده هیکل
- من فک کنم اسمش بیله .
- کی ؟
- بیل ، بیــــل
- آره مگه نمیبینی هیشکی باش نیست .باید مال همینجاها باشه. شایدم تازه وارده!
- باید کسی رو خبر کنیم .
- من فکر میکنم اسپاسم عضلانی گرفته همه ی هیکلش .نگاه کن عضلاتش همه تو هم رفته.
- اسپاسم چیه ؟ اینها ورزش میکنن که اینجوری بشن.
- راس میگی ، اسمشو فهمیدی ؟ من که گمون میکنم ویلیام باشه .آخه یه ویلیام داشتیم تو ده همینطوری بود.بعضی وقتا آلفرد ،گاومون رو میگم .مریض که می شد.ویلیام رو می بستن به خیش . حتما حالا بابا ننه ش دنبالش میگردن.
- ببین اینجاش عین توپ شده .سنی هم نداره ها ! خیلی باشه سی سال .حیفه از حالا !
- شاید سور رئالیست باشه.میگن این سور رئالیستها همینطوری لخت میشن میان تو مردم.پلیس باید خودش یه فکری به حال اینا بکنه. مگه میشه ؟ دوره ی ما حتی عیسی مسیح رو هم لخت نشون نمیدادن یه پارچه ای ،چیزی ..
- سور رئالیست چیه بابا ،اون که مال آشپزی بود اون آقاهه تو اون برنامه می گفت .گفتم که اینا ورزشکارن.
- منم با تو موافقم که دیوونه است .آخه آدم عاقل تو این باد پاییزی میاد لخت میشه ؟
- خدا میدونه چقدر خرج کرده تا اینجوری شده .همه ش گوشت خالصه .مری قیمت گوشت چنده دقیق ؟
- ویلیام رو نمیدونم ،فکر کنم 45 سال بیشتر عمر نکرد.راستی تو اگر اون موقعها یکی اینجوری میومد خواستگاری قبول می کردی؟
- فکر کنم بازم سمعکت رو نزدی .من ؟ با این ؟ نه اصلا . پسرجون ببین ما چیزی نداریم که بهت بدیم برو پیش اون آقاهه که اونجا نشسته .
- خدا بدور ! من ؟ یعنی تو فکر میکنی من اینقده بی حیا بودم ؟ آخرش همیشه ذات بدت رو نشون میدی. من می دونستم همیشه به من حسودیت میشه .حتی وقتی اون پسره توی قطار جاش رو به من داد ،دیدم که لپهات چه جور سرخ شد.

- من ؟ من ؟ من به تو حسودیم بشه ؟ منو به این لندهور اکبیری میفروشی ؟ مری تو هیچوقت آدم نمیشی !فکر میکنی اگه اون
عینکهات رو در میاوردی و اونوقت ان آقا ،چشهای بابا قوریت رو می دید بازم از این حرفا می زدی ؟
- چی ؟ عینکهای من ؟ یادت رفته که همین عینکها رو دویست پوند پولشو دادم ؟ تو همیشه به هرچی که من خریدم حسودی میکنی.
- کاش این آقاهه هنوز اینجا بود با همون وضعش ! ازش می پرسیدیم که کدوم یکی از ما وضعیتش روبراهتره و کدوممون رو می پسنده تا بهت ثابت می شد که تو همیشه و هرجا من بودم ،انتخاب دوم واسه مردای خوش تیپ بودی!!!!
- چی ؟ خب بپرسیم از آقاهه . عه رفتش ؟! کی رفت ؟ ببین هواسمو پرت کردی ،حتی اسمش رو هم نپرسیدیم .
- ولش کن .این مردای جوون همه شون نارسیسیست هستن . تا بهشون توجه میکنی خوشون رو لوس میکنن و غیبشون میزنه .هوا دیگه داره سرد میشه بهتره بریم خونه .
- اِی ... پس اسمش نارسیس بود؟.راستش من که نپسندیدم . ولی خوشم اومد ازت .هنوز هم مثل جوونیها زبل و شیطون هستی. شماره تلفنشم گرفتی ؟
وقتی خانمها رفتند دیگر هوا برای جدول حل کردن خیلی تاریک شده بود.



روایت سوم
----------------------

 ساعت 16:13
پیرزن سمت چپ تصویر :وای چه آقای خوش هیکلی . عینهو هرکول میمونه مگه نه ؟
پیرزن سمت راستی : آره ، چقده هم جنتلمنه .یعنی فکر میکنی ازش بخواهیم واسه ما از این هم ژست ها
میگیره؟
پیرزن خطاب به آرنولد که مشغول گرم کردن بدن با فیگورهای مختلف است : آهای آقا میتونی یه فیگور
خوشگل هم واسه ما بگیری ؟ واسه یادگاری .
آرنولد با دیدن پیرزنهای مهربان موافقت می کند و طبق فیگوری که در آن تمامی عضلاتش به منتهی درجه
و قدرت نشان داده می شود، ژست میگیرد.
پیرزن سمت چپی به پیرزن سمت راستی : ماری جون شمردن که هنوز یادته ؟
پیرزن سمت راستی : وااااا مگه میشه یادم بره ؟ حداقل تا سه هزار یادم هست.
پیرزن سمت چپی به آرنولد: چقدر میتونی همینجوری وایسی ؟
آرنولد که دلش بحال آنها سوخته : هر چقدر که شما بخواهید بانوان محترم
پیرزن سمت چپی به پیرزن سمت راستی : خب ماری شروع کن بشمار. از یک شروع کن.
تا من عکاسه رو پیداش کنم.
پیرزن سمت راستی : وایسا هولم نکن . یه دقیقه وایسا ، آها یادم اومد . یک ، دو، سه،

ساعت 16:35
پیرزن سمت راستی : چارصدو بیست و سه – چارصدو سی و چار
پیرزن سمت چپی : وای ماری بازم اشتباه کردی ، چارصدوبیست و چهار
پیرزن سمت راستی : وااااای بازم پریدی وسط شمردنم .چارصدوبیست و پنج ، چارصدوبیست و شش
پیرزن سمت چپی از دور خطاب به آرنولد می گوید : تو رو خدا آقا، یه کم دیگه . همینجور وایسا .و بعد
بسمت عکاس پارک که همان دور و بر پرسه میزد می رود و عکاس را راضی می کند که یک عکس دستجمعی
آنها بگیرد. پیرزن سمت راستی کماکان در حال شمردن است .عکاس دوربینش را تنظیم می کند و
به همه میگوید که نفسشان را حبس کنند و تکان نخورند.
پیرزن سمت راستی چهارصدو سی و دو
عکاس : ای بابا خانم اینطور که نمیشه ! یک لحظه بی حرکت لطفا .

ساعت 16:50 دقیقه
عکاس : این دیگه آخرین باره که میگم .تا حالا هفده تا عکس گرفتم همه خراب از آب دراومده .
پیرزن دست راستی : پانصدو دوازده .
عکاس : یک ، دو ، سه همه بگید چیییییز
هیچکس چیزی نمی گوید اما عکاس عکسش را گرفته . بفرمایید اینم عکس .از آن دوربینهای
کداک قدیمیست که درجا عکس را به مشتری تحویل می داد. هر دو پیرزن بسمت عکاس می روند.
با دیدن عکس گل از گلشان می شکفد.
وای ماری منو نیگاااااا . ببین عینکم چقده خوشگل بهم میاد.
آره منو نیگا کن کیفم هم توی عکس افتاده .
این آقاهه تو عکس زیادیه انگار .با اون بدن بی ریختش .آقای عکاس نمی شد این آقاهه رو نیندازی ؟!
عکاس با بهت زدگی به آن دو نگاه می کند که خنده کنان مشغول تماشای عکس هستند.کسی به
آرنولد توجهی نمی کند. چند لحظه بعد پیرزن ها کماکان درحال رفتن بسمت در خروجی پارک با یکدیگر
می گویند و می خندند. عکاس خم شده و گوش می کند تا ببیند آرنولد چه می خواهد در گوشش بگوید.
آرنولد : آقا تو رو خدا ، زنگ بزن یک آمبولانس بیاید .کل بدنم گرفته و قفل کرده راست نمی تونم بشم.
عکاس سراسیمه بدنبال باجه ی اطلاعات پارک می رود.
پیرزن ها در آخرین گام ها بطرف در بر می گردند تا دوباره به نیمکت همیشگیشان نگاهی بیندازند.
با دیدن آرنولد در همان وضعیت کمی متعجب می شوند.
پیرزن اولی : واه واه چه از خود راضیه دیگه ول نمیکنه بره خونه ش .
پیرزن دوم : نه بابا فکر کنم خنگ بود مردکه .لابد فکر کرده باید تا فردا همونطوری بمونه .
پیرزن اولی : ولی ماری تو هم خوب شمردن از یادت نرفته هااااا!!! من خودم بعد از دویست و بیست
دیگه قاطی میکنم .
صدای غش غش خنده ی پیرزنها حتی بیرون پارک هم بگوش می رسد.

 

۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه

ماشین تحریر

<<این داستان بتدریج و همزمان با کامل و بازنویسی شدن های مکرر، در این بلاگ درج می گردد»»
-----------------------------------------------------------------------------------------------



مدتها بود که از نرم افزارهای کامپیوتری دلزده شده بودم و بدنبال چیزی می گشتم که حس بهتری از رابطه ی بین نویسنده و داستان به من بدهد.ابتدا  انواع قلم ها را امتحان کردم.اما بزودی کنارشان  گذاشتم .خودنویس ها که برای آدم کم هوش و حواسی مثل من اصلا مناسب نبودند.  همیشه گذاشتن در خودنویس از یام می رفت این کار حتی از حفظ کردن کدهای شناسایی رنگ و وارنگ و بخاطر سپردن گذاشتن آشغال در راس ساعت 9 و گاهی حتی کم کردن شعله ی زیر کتری هم مشکلتر بود . فردای آن روزمن بودم و یک خودنویس که جوهر در نوکش خشکیده بود و نوشتن با آن بیشتر شبیه به خراشیدن روح بود تا نوشتن بر روی کاغذ .
سعی کردم با پیچاندن سر و ته در دوجهت مخالف ، قسمت نوک و مخزن را از یکدیگر جدا کنم ، اما شنیدن صدای ریز ترق و ترک روی بدنه به من فهماند که چیزی در آن وسط مسط ها شکسته .راه دیگر آن بود که کمی خودنویس را در دستانم مالش بدهم و یا زیر شیر آب گرم بگیرم تا شاید جوهرش روان شود اما پس از دوبار فرستادن لباس برای لکه گیری و احساس خجالت زیر بار لبخند طعنه آمیز صاحب خشکشویی از آن منصرف شدم . با دوستی که دستی به قلم داشت مشورت کردم .پس از شرح مشکل با لبخندگفت <<  اشیاء هم مثل باقی چیزها روح دارند .بعضی هایشان مثل خر چموشند . راهش آنست که که به او بفهمانی چه کسی رئیس است ،وگرنه حالا حالاها گرفتاری.طعم قدرت را بهش بچشان !!!>> تلاش کردم که بطور آهسته ضرباتی به ته آن بزنم تا جوهر ماسیده را تف کند . پس از چند ضربه ی نسبتا محکم ، نه تنها چیزی ننوشت بلکه برای تحقیر و به نشانه ی شکست من تف بزرگی از جوهر سیاه رنگ به شکل یک لبخند روی کاغذ پاشید  .پس از این تجربه خودنویس را بنفع روان نویسها کنار گذاشتم. نمی دانم ما آدمها چرا اصرار داریم نام یک وسیله را نه بر اساس کاری که انجام می دهد ، بلکه درست برعکس ،بر اساس کاری که انجام نمی دهد بر روی آنها بگذاریم.روان نویس یکی دو جمله را خوب می نوشت.سپس در لحظاتی که در اوج تفکر بودم و نوک آن را روی کاغذ میفشردم ،یکباره شروع به نشت جوهر میکرد و حاصل چند ساعت کار تنها در چند لحظه زیر برکه ای از رنگ پنهان می شد.
شما بودید عصبانی نمی شدید؟ اعصابتان خورد نمی شد؟ اگر فکر می کنید که من نشدم، بهتر است پیش داوری هایتان را برای خودتان نگه دارید .داستان را همینجا رهاکنید و دنبال کار دیگری بروید. .مثلا سعی کنید بخوابید. بدون اینکه حتی تقاضا کنید ، یکمشت گوسفند برایتان از روی مانع ها می پرند، اشکالی ندارد ، مشغول شمردن گوسفندها رابشوید. اما اگر کمی بعدبه خودتان و گوسفندها  شک کردید و پرسیدید آیا واقعا کار آن چهارپایان با آن چشمهای مهربان عجیب نیست !!!،اگر اتفاقا شباهتی بین حلقه ی بی انتها ی گوسفندان پرنده و تکرار مکررات روزمرگی های خود دیدید و از حرص لبهایتان  را گاز گرفتید ،وقتش رسیده که به حرفهای من فکر کنید.
البته من به شما حق میدهم. حق دارید از توطئه ی گوسفندان رند که شما را به تمسخر گرفته اند،لبهای خود را سفت و سخت بجوید. اما یک لحظه صبر کنید ، آیا هیچ می دانید که جویدن لبها یکی از نشانه های عصبیت است؟ !!!. قبول کردید ؟
خب این شد یک چیزی! .داریم  با هم به یک جاهاییمی رسیم. پس دیدید که آدم بعضی اوقات می تواند از بعضی چیزها عصبانی بشود .حالا که این را قبول کردید، می توانید متوجه دلیل عصبانیت من بشوید . حالا دیگر می توانید به بقیه ی داستان برگردید و در عوض آن پیش داوریها و قضاوتهای عوامانه ، خوب به چهره ی من نگاه کنید.تا چیز دیگری هم به شما بگویم.
دارید نگاه می کنید ؟  اینجا را می گویم ، آنجا را نه ! شما چقدر منحرف هستید زود می روید سراغ یک جاهای خاص!!! آنجا را نمی گویم .اینجا ، درست زیر پلک چپ ،دقت کردید ؟ آن کبودی را می بینید ؟ آن کبودی که در مرکزش یک دایره ی آبیست !. خوب دقت کنید .دیدید؟ آها ، درست همانجاست. همانست!! . این کبودی، کار آن   روان نویس لعنتی است .باور نمی کنید ؟ حاشا نکنید لطفا ، حالت چهره تان نشان می دهد.
 وقتی که قلم را با خشمبطرف دیوار پرتاب کردم، کمانه کرد و برگشت و درست به زیر پلکم لگد زد. بعضی از رفقا می گویند که<< این تنها یک اتفاق است و قصد و نیت بدی درکار نبوده.اصلا یک روان نویس امکان دارد که بصورت کسی لگد بزند ؟!!! .>> اما من می گویم لگد زد . می دانم که اینکارش عمدی بود.حالا شما هرچه می خواهید بگویید . می توانست هرجای اطاق بیفتد.اما بجای آن صاف آمد و در نهایت پستی ، با کمال دقت آخرین ضربه اش را به زیر چشم من زد. اگر همان لحظه تیک عصبیم بکار نمی افتاد و پلکم بی اختیار نمی پرید و چشمم جمع نمی شد ،الان دیگر نابینا شده بودم. راستی به شما گفته بودم که تیک عصبی دارم ؟! نگفته بودم ؟!!  داستانش طول و دراز است .اما الآن می خواهم داستان دیگری را برایتان تعریف کنم .آن را بگذاریم برای وقتی که بیشتر باهم آشنا شدیم.
یکی دو روز قید نوشتن را زدم.بحوصله بودم و دلگیر ،تا اینکه چشمم به آن آگهی افتاد. نه آگهی خاصی نبود! یک فروشگاه اجناس دست دومی را حراج کرده بود.عکسی ضمیمه ی آگهی بود که در گوشه ی پایین و سمت راست آن
یک ماشین تحریر خودنمایی می کرد. فردای آن روز پس از کمی پرس و جواز دوستان بسراغ آن مغازه رفتم .مغازه ای با درب و ویترینی از چوب قدیمی آبنوسی.تابلوی <<دنیای آنتیک>> سردر آن هنوز بطورکامل رنگ و رویش را نباخته بود. در ویترین خاک گرفته تعدادی نقاب از توتم های آفریقایی ،  سه تاری روی پایه ای فلزی و عکسی از همفری بوگارت در حال روشن کردن سیگار دیده می شد .با شک و تردید در را فشار دادم و سرکی بداخل کشیدم. فضای نیمه روشن ،سالنی طویل با قفسه های متعدد چوبی ،محشر کبرایی از هرنوع چیزی که فکرش را کنید . سکوت و بوی عود و صندل که در هوا موج می زد ، فضایی رازآمیز ساخته بود .پا به داخل که گذاشتم همزمان با صدای زنگ آویز ،سروکله ی فروشنده پیدا شد.به قفسه ها نگاه می کردم. در میان کپی های دست چندم آثار هنری ،گاهی چیزهای جالبی بچشم می خورد .مثل این یکیکه روی اتیکتش نوشته شده بود : چوب جادوی هاری پاتر .اصل اصل با گارانتی شش ماهه. دو سه قفسه آنطرفتر مجسمه ی نیم تنه ای  30 سانتی از ناپلئون  با برچسبی که قسم می خورد این همان مجسمه ایست که ناپلئون به ژوزفین هدیه داده بود . عکسی از یک تختخواب فرفورجه که احتمالا مال
لویی چهاردهم بوده و خریدار خوشبختش می توانست روی آن بخوابد و آنگاه تخت چه داستانها که برایش بازگو نمی کردو کلی خرت و پرت دیگر. نگاهی به فروشنده کردم و از او سراغ ماشین تحریری را که در عکس دیده بودم گرفتم.
یکباره نیشش باز شد و دستهایش را ناخوآگاه بهم مالید.
-آهان پس اون ماشین تحریر چشم شما رو گرفته ؟ کلکسیونر هستید؟
-من ؟ نه آقا من نویسنده هستم.
- به به ! چه خوب .اتفاقا این ماشین تحریر آخرین سری از این نوعش هست.کاملا تر و تمیز و نوه .اگه ببینید محاله
   که بگید دست دومه ! یک لحظه صبر کنید.
بطرف آخرین قفسه ها رفت و چند لحظه بعد هن و هن کنان ماشین تحریر در بغل برگشت.
ماشین تحریر کاملا سالم بنظر می رسید.به حروف روی گوی دقت کردم.هیچکدام سائیدگی نداشتند.دستگاه را به برق وصل کردم و کاغذی بین مارجینهای ماشین گذاشتم .روی کلید برگشت زدم .نرم کاغذ را بدرون کشید و با صدای بیب اعلام آمادگی کرد. انگشتان دست را روی صفحه کلید سراندم .صدای تق تقمتصل و ظریفی از ماشین بلند شد .بادقت به حروف نقش شده روی کاغذ خیره شدم هیچ اثری از جا افتادگی حروف نبود .حروف کامل بودند. نیش فروشنده کاملا باز شده بود.گفت : عرض کردم که کاملا سالم است. قبلا هم دست یک آقایی بوده که بی ادبی
نباشه خدمتتون ، یک کم وسواس داشتند. ببرید خیالتون راحت باشه.
از ماشین خوشم آمد ، حتی نوارِ پاک کنش هم کاملا نو بود. خیالم راحت شد که دیگر از کابوس آن خودنویس و
روان نویسهای  وحشتناک خلاصی پیدا کرده ام. مرد فروشنده هم فهمیده بود که طالب ماشین شده ام.مطمئن بودم
که لحظاتی دیگر بازی شروع خواهد شد. معمولا همیشه نفر شروع کننده بازنده ی بازی است. از چشمهای فروشنده
که خیره به لبهای من نگاه می کرد پیدا بود که اوهم قاعده ی این بازی را می داند و منتظر شروع جدال از طرف من است. باید کمی نیرنگ می زدم. نگاهی به سر و وضع مغازه انداختم.پیدا بود که رونق چندانی ندارد .شاید تنها مشتری این چند روزه اش من بودم و بس .می دانستم که اگر زمین جنگ را واگذار کنم ، ماشین را به قیمت خون پدرش به من خواهد فروخت.سری تکان دادم و آهی کشیدم. عرف چانه زنی ،همانست که همیشه بوده  .پرو بال زدن در تارهای عنکبوت .. هرچه بیشتر و پر حرارت تر چا نه بزنی، پایان کار وحشیانه تر خواهد بود !  .یکباره نظرم را از ماشین تحریر برگرداندم و مشغول نگاه کردن به قفسه های دیگر شدم.می دانستم که منتظر پشت سرم ایستاده. دست آخر با نرمه ی دست و نگاهی حسرت بار ماشین تحریر را نوازش کردم  و زیر لبکلمه ی نامفهومی شبیه خیلی ممنون گفتم ، آهسته برگشتم و سلانه سلانه بطرف در رفتم .مطمئن بودم که انتظار این حرکت من را نداشته و در آخرین لحظه خواهد گفت: فکر میکردم که پسندیدید !!!
دستم که به دستگیره  در خورد شنیدم که گفت  : فکر می کرم پسندیدید !!!
راستش کمی ناجوانمردانه است.اما خب زندگیست دیگر! . آهسته برگشتم و درحالیکه دردل می خندیدم،با حال نزاری گفتم: پسندیدن که بله، اما با آن قیمتی که مد نظر شماست.ترجیح دادم که دنبال چیز خیلی،خیلی ، می دانید خیلی ارزانتری بگردم.
دیدن قیافه ی فروشنده که رودست خورده بود تماشایی بود.مستاصل و نگران از نفروختن جنس گفت :آخه من که هنوز قیمتی نداده بودم .اصلا شما قیمت نپرسیدید! .گفتم درسته اما معمولا همینجوره جنس خوب رو امثال ما نمی تونیم بخریم.به ماشین اشاره کردم . این رو حتما گذاشتید برای یک مشتری خاص !
فروشنده با حسرت نگاه مرا دنبال کرد و گفت : حقیقتش رو بخواهید همینطوره. جنس آنتیکه.دیگه مثل این کم گیر میاد.اما خب شاید؟!!! . ا لتماس در صدایش موج می زد.
الآن دیگر وقتش بود. با لحن تاسفبار و آرامی گفتم: می فهمم .من بیشتر دنبال یک وسیله ی قسطی بودم.فکر نمی کنم از عهده اش بربیام. درحالی که می دانستم یک ماشین تحریر در اون وضعیت حداقل سیصدهزارتومان می ارزد ، دستهایم را در جیبها ی لباس چرخاندم و گفتم .من متاسفانه بیشتر از شصت هزارتومان نمیتونم هزینه کنم. تازه پول تاکسی و این چیزها هم هست ، می دونید که !!!
کاردش میزدی خونش در نمی آمد.این را از سفیدی لبهای بهم فشرده اش فهمیدم.
-.شصت هزار تومان که خیلی،  اصلا! ! ، حداقل بفرمایید دویست هزار تومان!
من که گفتم بیش از اینها میارزه ،اما متاسفانه...
چون شما نویسنده و اهل هنر هستید ،حاضر هستم به یکصد و پنجاه هزارتومان!
راستش خیلی دلم می خواست اما...
این چک و چانه زدن یکطرفه تا شصت هزار تومان ادامه پیدا کرد و دست آخر باگرفتن سه هزارتومان برای پول کرایه تاکسی ،ماشین تحریر  را به قیمت پنجاه و هفت هزار تومان خریدم و فروشنده را  در حالتی که مشغول بر رسی دوباره ی مهره های این شطرنج بود در مغازه تنها گذاشتم
(بخشی از داستان بلند ماشین تحریر)

۱۳۹۲ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

از میان مه - بازنویسی یک داستان

سال و محل تولد ، نقطه چینها در انتظار نوشتن چیزی ، جلو چشمانم می رقصیدند .تنها همان دوکلمه ی ابتدای پرسشنامه باعث شد درمانده از پاسخ ،جلسه را ترک کنم و
در جستجوی جوابی ،پس از ساعتها راندن،به نقطه ای بیایم که تنها باقیمانده ی اتصالم
با دنیاییست که زمانی در آن حل بودم.
اکنون درغروبی پاییزی ،در سالی که نمیدانم چه سالی و روزی که نمیدانم چه روزیست، بر تپه ی خاکی مشرف بر یادگار سالهای سیل ،ایستاده ام.
صدای خروس و پارس سگها در دور دست بهمراه وز وز کابل فشار قوی برق و گاه و بیگاه ناله ای و فحشی و شاید صدای محو چوپانی بدنبال بز یا گوسفندی ، با زیر صدایی از پیچش باد در میان نخلها،همه وهمه ، آواهای صحنه ی روبروی من است.

نورآفتاب کم رمق پاییزی با سرشاخه های سبزنخلها در هم آمیخته.گُله به گُله ، نور گریخته از لابلای برگها ، دیوارهای پست و کم ارتفاع کاهگلی خانه ها را روشن ساخته .خط افق ، پنهان درنوار پهنی ازغبارآسمان را از زمین جدا می کند. در دوردست ،آنجا که سراب تنها حاصل نگاه خیره در زیر سایبان دستهاست ، خطی تیره و عبور گاه و بیگاه ماشین های باری وهمی از جاده ای به وسعت افق می سازد.
ده هیچ نقشه ای نداشت ، خانه ها کوچک و بزرگ ، از روی احتیاج و گاهی ، ناچاری ، به شانه های همدیگر تکیه داده بودند. ماشین را بزحمت به میدانگاهی روبروی مضیف سیدها که هرساله سیدهاشم بقیمت یک دشداشه ی نو، امام حسین را در آنجا به قربانگاه می برد واکنون سوت و کور در خود فرو رفته بود رساندم و پیاده براه افتادم.
پوشش یکدست کاهگلی ،که جا به جا پس از هر ترک خوردگی دوباره اندود شده بود ،مرز بین دیوارها و خاک کوچه را در هم میریخت . تنها در هنگام غروب می شد خاک را که میرفت تا با سایه ها هماغوش شود اندکی تیره تر دید. شاید اگر درب های فرسوده ی چوبی با نقش و نگارهای ساده و تک و توک خانه های آجری نبود، تنها مرزبرجای مانده بین خانه ها نیز قابل تشخیص نبود.
آدرس خانه ها همه جای دنیا با خیابانها و کوچه ها ارتباط دارد ،اما می دانستم که اینجا خانه ی کسی را نمی شود با این چیزها یافت . باید آدمها را بشناسی .اولین مغازه ای را که ترکیبی از عقب نشینی در حیاط یک خانه وکپری کشیده شده روی چهارچوبی بعنوان سایبان بود نشان کردم .جلوی سایبان دله ای با آتشی از خار و خرده های چوب،با حمله ها و واپس کشیدنهای باد ، گاهگاهی لهیب میکشید تا هم نقش چراغ را بازی کند و هم بشود دستی با آن گرم کرد.بداخل سرک کشیدم.

سلام حجی خسته نباشی ،خونه ی زایرعبدالله کجاس ؟
علیکم السلام ،جفت آسیا .
خب ، آسیا کجاس ؟
بغل باغ گُمِیر ،اونور خونه ی سُماعیل .
- اسماعیل که شیش انگشت داشت؟
- اگر که غریبه بودی می شد این سوال و جواب را بدون یافتن هیچچ جایی تا خود غروب ادامه داد
- - ها اسمال شیش انگشتی .اما الان اونجا نیس .
- - کجاس په ؟!!!
- - خاکِسون قدیمی ، پنجشنبه غروبا اونجان. بلدی ؟
- - ها !
- - خو برو . از بغل سنجدا نری ها ، دمایِ غروبه !
.باد سرد از هزارتوی کوچه ها گذشته به استخوان می زد. دستم را روی آتش گرم کردم و راه افتادم.برای بریدن راه ، از همان راه قدیمی رفتم .از روی عباره ای که آب را به باغهای انگور می رساند ، درختهای سنجد قبرستان را درو می زد و راهی مکینه ی آبی پای رودخانه می شد تا ترو تازه شود پریدم .یکباره با پرهیب سنجدها روبرو شدم و دلم هُری ریخت .آهسته از میانشان گذشتم و به حیاط داخل قبرستان رسیدم. قبرها چند در میان
بر اثر گذشت سالها و ازیاد رفتن آدمها از ریخت افتاده بودند.بندرت سنگی یا نشانه ای بر مزاری سالم مانده بود.جا به جا پای قبرها نشست کرده بود و زمین دهان باز کرده بود.
اطاقک ته قبرستان را نشانه کردم که کورسوی چراغی در آن می سوخت .می دانستم که عبدالله را آنجا می توانم پیدا کنم.
از پشت در صدای بم و آشنای زایر عبدالله می آمد که فایزمی خواند. درکه زدم صدای بفرما پایم را بداخل سراند.
بیرون هوا هنوزکمی روشن بود. کمی طول کشید تا چشمم به نور عادت کند .در فضای تاریک روشن ، قبری در وسط با روکشی از ترمه ای سرخ و پر نقش و نگار که لابد روزگاری، یادگاری از خاطره ی بهشت بود ، حبانه ای در کنار در ، پنکه ای در میانه ی سقف دودگرفته ی حصیری ،حصیری گسترده بر کف سیمانی ،منقلی ذغالی و دله ی قهوه در کنار یکی دو فنجان ،شمایلی ازامامان بهمراه بوی بهم آمیخته ی عود و نای گچ ریخته شده در جای جای دیوار،آنچه بود که بچشم می آمد.صدا و آغوش زایرعبدالله وضوح را به اطاقک برگرداند.
- هاااا ، سلام ، چه عجب از ای طرفا ؟!!! راه گم کردی ؟
- سلام آمو ، شرمنده م ،چطورین شما ؟راس میگی ، خیلی وقت بود نیومده بودم .
- اشکال نداره ، غصه نخور .هی روزگار! .بیو بشین حالا. کل عباس خو میشناسی ؟

هیکلی تکیه داده بر دیوار نیم خیز شد و گفت :ها بابا چطور نمیشناسه ؟!!! همی که میبینی صد دعفه بیشتر اومد دکون ما علوچی دادم دستش!.
- اون سالها کوچیک بود خو . میگوم شایدم یادش نباشه!.
- نه ،حکما یادشه مگه کی بود ؟ چن سالی بعد از سیل بود.این سده که حالا هیچش نمونده ،تازه زده بودنش.

سیل بشکل خاطره ی دوری با من بود.کل عباس را از همان سالها میشناختم .روبروی خانه مان مغازه ی کوچکی داشت و از فروختن بنشن تا پنچرگیری دوچرخه همه کاری در آن یک گله جا می کرد.
زایر عبدالله در فنجان کوتاه قامت لب پریده ای با حاشیه ی اسلیمی لاجوردی قهوه ی غلیظ عربی ریخت و به دستم داد.دم کردن قهوه عربی رسم و رسومی دارد و کار هرکسی نیست.قهوه ی داغ را یکضرب ته گلو ریختم ، طعم گس و بوی خوش قهوه منگی را از سرم پراند.

- کل عباس شما از کی تو بُنه هستین ؟-
- ها ؟! ما ؟ فک کنم چن سالی قبل از سال اجباری بود. جوون بودم.یادمه مامورا اومدن یکی یکی سجل آدمهانه دیدن .خیلیا سجل نداشتن اون موقع ها ، یکیشم مو . فرداش یه کامیون اومد با چن تا تفنگچی که ما بعدا فهمیدیم سربازن. بعضیها رو از توی مزرعه ، جمع کردند و یه مشت دیگه رو از تو خرمنها . چندتایی هم از توی تنور ، یکی دونفر را هم از توی قبرهای خالی و لابلای درختهای سنجد مزار سید خِرکِش آوردن وبارمون کردن تو لاری با خودشون بردند.
-ها کل عباس راس میگه ، زنها تا سر جعده پشت کامیون دویدن ،گریه کردن ، با ای نوخونداشون پوست صورتشونِ کندن .مردها هم دستشون دور دسته بیلها محکم شد ،اما آخرش چندتا سرپایین افتاده باقی موند و یه مشت تف رو زمین و چند تا فحش زیر لب. ها ، خو زور بود دیگه ، زور ما نرسید.بردنشون. تا دو سال رنگ عروسی ندیدیم .اون سال هم شد سال اجباری.

-کل عباس چه سالی بود اون سال ؟یادته ؟
-ها که یادُمه !!، همو وقتی بود که مادر محمد سر زا رفت.

تا آنجا که در خاطرم هست ، روستای من همیشه در زمانی نامعلوم زیسته.
کسی نیست که نداند چند سالش است ویا وقتی فلانی مرد چند سال داشت ،اما، لبه های اولین و آخرین سالها در سایش غبارزمان گم شده .در گفته های مردم ردی از تاریخ رسمی نمی بینی.

- خب اسماعیل چند سالش بود ؟
- سُماعیله میگی ؟ وختی بدنیا اومد ، حسن دلاک تازه رفته بود اجباری.
- چه سالی مرد ؟
کل عباس با تعجب نگاهم کرد وگفت :
آغات خوب یادشه ای چیزا !. دو سه ماهی از سال قحطی گذشته بود که مرد . راس راستی نمیدونی یا میخوای مونه امتحان کنی ؟

قهوه ی تلخ را داغ داغ به گلو سرازیر کردم .فنجان را به نشانه ی کافی بودن ،چندباربین انگشتان سبابه و شست تکان داده روی فرش حصیری گذاشتم. اینجا ، گذر سالها ، مثل تار و پود کپر * در هم تنیده .کل طرح کپر معلوم ، اما نقطه ی شروع و خاتمه ی هر چیزی در آن نامعلوم بود.

زایر عبدالله دستی به زمین گذاشت و با گفتن اِی فلک !، کمر راست کرد ، بلند که شد گفت: خو حالا که تا اینجو اومدی بریم سر قبر آغات هم یه فاتحه ای هم بخون.

صاحبان قبرهای درب و داغان شده را میشناخت ویک یک به اسم صدا میکرد.
-
ای یکی مال قاسمه ، تو سال قحطی مرد. خودوم خاکِش کِردُم. ای هم مال جواته .جوات کَلّو، نمیخواستن بزارن اینجا خاکش کنیم .میگفتن دیوونه س ، هرهریه .اما مو و همی کل عباس شبونه آوردیم و چالِش کِردیم. ها ایناهان ، اینم مال پدربزرگته ،حاج اسد.
روکش سیمانی خاک چندین جا ترک خورده و از هم پاشیده بود. هرچه نگاه کردم اثری از تاریخ تولد و یا فوت ندیدم.به زایر عبدالله نگاه کردم.شانه ها را بالا انداخت و گوشه ی لبهایش به پایین کشیده شد.

- ها ! نیس خو ! . چه فرق میکنه حالا؟ اون سال که وبا اومد از دنیا رفت .مو هم بچه بودم.شایدم نوشته باشن! زیر ای اَفتو هیچی سالم نمیمونه .
ریگی برداشتم و چندضربه روی لوح سیمانی درهم شکسته زدم.بسم الله الرحمن...

از قبرستان بیرون زدیم. صدای ام کلثوم از یکی از خانه ها می آمد.

یا فؤادی لا تسل أین الهوى کان صرحا من خیال فهوى*

کم کم به میدان ده رسیده بودیم .جایی که زمانی خانه ی ما در آنجا بود.

- ببینم زایرعبدالله ، خانه ی ما که در آبی چوبی داشت ، همین جاها بود، اما دیگر نمی بینمش ؟!!
- ها ، دوسال بعد از شروع جنگ خرابش کردن. خونه ی حمیدو هم که کنارش بود رومبید.

دلم برای آن خانه ی کاهگلی گل و گشاد با تکدرخت نخلش و حبانه ی زیر آن ، درب چوبی آبی رنگش و مادربزرگم که برای خنک شدن زمین جلوی اطاق ها آب بر خاک می پاشید در هم می فشرد. کوچه ها سوت و کور بود .گویا شب نشده همه بداخل خانه ها پناه برده بودند. نور بیرون زده از پنجره های روی به کوچه های خاکی، جلوی پایمان را روشن می کرد.کم کم وقت خداحافظی رسید .به ماشین نزدیک شده بودیم.
دستهای زبر زایر عبدالله دستهایم را در خود فشرد ،رویش را بوسیدم .کل عباس را هم در بغل گرفتم .تکان های شانه هایش را حس کردم.
-حالا میومدی خونه هم بد نمی شد ها !
- نه دیگه دیر وقته باید برم .صبح باید برم سر کار.
- حالا هر وقت تونستی به ما سر بزن .هنوز نمردیم خو !
- ها ، راس میگه .تا نمردیم !
سوار شدم و راه افتادم . همزمان با دور شدن و تکانهای ماشین ، تصویر زایر عبدالله و کل عباس در آینه کوچکتر و محوتر می شد،دنده را عوض کردم و دوباره در آیینه نگاه کردم تاریکی آنها را بلعیده بود .دوباره به بالای سده ی خاکی رسیده بودم .ایستادم و برای آخرین بار به آسمان پرستاره نگاه انداختم .از بالای سیل بند که نگاه کنی ، نخل ها ، اگرچه تنک شده اند ، ده را در خود می پوشانند. شاید روزی ، کسی این رنج سفر را به خود بدهد و با گذر از میان نخلستانها آن را دوباره کشف کند. روستای من جایی میان نخل ها و سالها و رودخانه پنهان است.
اینجا ، جایی بود که در بین سالهای ملخ و سال سیل ، در مکانی که دیگر نیست متولد شدم.

----------------------------------------------------------

عبدولو - حمیدو : عبدالله و حمید در گویش محلی
سال ملخی : سالهایی که آفت ملخ به کشتزارها حمله کرد.
حبانه : به ضم ح و تشدید ب ، ظرفی سفالی که پر آب میکردند و جهت خنک شدن در سایه قرار میدادند.
کپر یا چپر : بافته ای از برگهای درخت نخل که گاه بعنوان زیر انداز،یا سقف و گاه جهت ساخت آلونک از آن استفاده می شد.
علوچی : آدامس
*ترانه ی الاطلال (ویرانه ها ): دل من، نپرس که عشق کجا رفته، دژی از رویاهای من بود که فرو ریخت

۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

سایه روشن

خواب بودم یا بیدار؟

دستم را به دور و بر کشیدم.زبری روکش روی تخت را حس کردم.سایه ی محو کسی را دیدم که رویم خم شد در گوشم چیزی گفت و کنار رفت .نور مهتابی چشمهایم را زد.
اوضاع امنــه ؟
با لبخند سری تکان دادم .
سایه دوباره پرسید : امنِ امن ؟ با صدایی از ته گلو جواب دادم : آره امنه.
بعد چیز تیزی پهلویم را شکافت.

هنوز خواب نبودم.
خواستم از روی تخت بلند بشوم ، اما نمی توانستم .کسی داشت کاری با بدنم میکرد. داد زدم : آهای چکار میکنی ؟
صدایی خفه گفت : بهش توضیح بدهید. آقا جان یک کس دیگه ای یک کاری کرده ، ما باید بیاییم و جوابش رو بدیم ؟
یکی گفت : این آقا راست میگه. ما از اونها ش نیستیم.
نگاه کردم .راست میگفت .یکی روده ها را بیرون میکشید و آن یکی حفره خالی را با پتو پر میکرد.
گفتم : مرسی

بیدار بودم.
مردی با کلاه منگوله دار و ریشی بلند رویم خم شده بود.
: این مریض خوب بشو نیست . عزیزان بیایید ببینید . لوزتینش قد بیضتینش شده .
عده ای سرک کشیدند.
: چرا آورده اند اینجا نمیدانم !! باید ببرند برایش ختم قرآن بگیرند.

خوا ب بودم.
مادرم بود.
- چه ام شده مادر ؟
نمیدانم ننه. بعضیهاشون میگن نفرین شدی . میگن نِفر تی تی نفرینت کرده . مادر نگفتم اینقدر با این آدمهای عجیب غریب نگرد؟
تازه تو خوب بودی ،یک بچه ای اونجا خوابیده جلوی تختش با ماژیک نوشته بودند : توت انخ امون . بعد اومدن خط زدن زیرش نوشتن توش یک باتون .ننه این امون و اتون هرکی بودن ، جوونک حالش خیلی نزار بود.
- بعد از اینهمه سال پس هنوز بین اتون و امون جنگه ؟
بیا ننه این نون و پنیر رو سق بزن .یک کم سفته ، بیات شده. اما حداقلش حالا که روده پوده تو شیکمت نیس اقلا یه چیزی جاش باشه.
- دستت درد نکنه ننه

بیدار بودم.
کمی تب داشتم . شکمم درد میکرد.
جواب خانم زیواری رو کی باید بده ؟
دیشب نصف پتوی پلنگیشو خورده ام.
- جوابش با خداس پلنگ چه قابل شما رو داره ؟!!!
هرچی باشه خوب پلنگی بود. حیف بود.

خواب بودم.
صدای زنگ در بود. در را پدر باز کرد.
- کی بود؟
- چن نفر بودن. گفتن اومدن برای پول تیرها . رسید هم میدادن.
- خب چکار کردید؟
- هیچ چی ،گفتم فردا میام قسطیش می کنم. گفتند: اگر خشکه بدید، یه چیزی هم ازش کم میکنند.
- -حالا چکار میکنی ؟
- فردا برم از ترکشهام بهشون معوض بدم.شاید قبول کنن.
مادر با نگرانی گفت : بهشون میگفتی ما نه دنبال اتون هستیم نه دنبال امون .همین زیلو کهنه را هم بیشتر نداریم.

بیدار بودم ، خواب نبودم ، خواب یا بیدار بودم.

صدای مادر بود : خانم زیواری ببخشید تو رو خدا !
شکمم قار و قور میکرد. پلنگ پتوی خانم زیواری به پوست شکمم چنگ می انداخت.

- چرا ، این وقت شبی ؟ نصف شب که وقت این کارها نیست .اقلا می شستیدش ، همه جامون نجس شد. اَاَاَه
- رومون سیاه حاج آقا، دفعه ی دیگه جبران می کنیم .

دستم را به دور و بر کشیدم.زبری روکش را حس کردم.سایه ی محو کسی را دیدم که رویم خم شد در گوشم چیزی گفت و کنار رفت .نور مهتاب چشمهایم را زد.
اوضاع امنــه ؟
با لبخند سری تکان دادم .لبخند زد.
-اِسمَع و اِفهَم

۱۳۹۲ آذر ۲۶, سه‌شنبه

تشریفات

تنها غمزه ی غزلهایم 
نام تو بود.
شسته راه چشمها به خون
فرشی سرخ برایت آماده،
باشد اگر که می آیی
این کهنه پلاس دل 
خاطر تو را نیاشوبد.
 

۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

آزادی

امروز را به تاوان دیروز داده ام
فردا به این لحظات ،
که زیر پوستم میگذرد امروز.

نه دریایی بین ماست ، نه رودخانه ای
نه دره ای و نه حتی جوی آبی خُرد.
دیگر مرا چه سود
پلی ، معبری ،
بر جنگل سوخته ی ستَروَنی
که حتی نرم ساقه ی سبزی،
امید رستن درآن
نمی یابد.

در این زمانه که گمشده لبخند
در این روزگار قحطی پاسخ
برای پرسش :
تا به کی ؟ تا چند ؟
با دستهای خالی عاطفه
باید ساخت
پلی میان گذشته تا امروز
میان آنچه هست تا فردا
پلی میان من دیروز
پلی تا کرانه های منِ فردا
پلی شکسته از حروف شکسته ی ا م ر و ز.
حروف گمشده میان خاطره ها
پلی به وسعت من، به وسعت دنیا

ای واژه ی مقدس
در اندرون خرابه های خیال
تا به کی تا چند
خشت از پی خشت باید خواند
که هر چه سالهاست
می جویمت نمی یابم.
می جویمت
نمی یابم.