۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

مزد ترس



آقا ساملیکوم
چند روزیه که ملت رو هوای انتخابات منتخابات ورداشته و هرکی یه بیل ورداشته و فرتی کرده تو این دیگ و هی داره
آش رو هم میزنه . خدا اموات شما رو هم بیامرزه ، آقا جونمون بعد از اینکه با آب طیب و طاهر دهنشون رو آب می کشیدند
میفرمودن که الاعمالُ  بالنیات . یعنی هرکی عملش خوب باشه خب معلومه که نیتشون هم چی ؟ خوبه . پاری وختا ، ننه هم
از تو مطبخ یه حالی می داد و میگفت : ننه باس آدم نیتش صاف باشه ، اونوخت ابالفرضم کومکش میکونه ،عملش هم خوب
میشه.مثل اون پارسالی که آقا طلبیده بوده و میخواستیم بریم پابوس . حالا اینکه اتوبوس تو راه سه دفــــه پنچر شد و یه بارم
نززززیک بود بریم ته درره و به لقاء الله برسیمش هیچ ! حتی شوفرمون هم که الهی آقام تو کمرش بزنه ، وسط راه تو کافه
پای بساط ناهارش نجسی کوفت کرد ،که الهی به حق پنش تن آل عبا ، همون کفترهای حرم تو دهنش نجسی بکنن ،هیچ ! ننه، حتی اینکه شوما ، صغیر بودی دیگه !! یهو دلت رفت و شاشیدی رو کفنی که بی بی داده بود ببریم بمالیم به ضریح متبرکش کونیم هم هیچ !! حتی با وجودیکه آخرش ، جای  مشهد سر از بجنورد درآوردیم ، اما ته دلمون قرصه که آقا خودش پای حسابمون مینویسه و هرچی باشه آقا خودش اهل حساب کتابه و میدونه که ما واسه خاطر او اینهمه راه رو کوبیدیم و رفتیم .
وگرنه ، خدا بدور ننه ، قرض راه که نداشتیم ؟ میتمرگیدیم تو خونمون !!!.

البته بر همه ی حضار محترم واضح و مبرهن است که رو حرف ننه ، نباس حرف زد وگرنه ناهار چی ؟ هیچچچی !.
اما خب هرچیزی حساب و کتاب داره ، اصلا این الاعمال رو که آقاجون فرمودن وللش ! ، اول از همه باس تکلیف اون بالنیاتش
رو روشن کنیم ، مثلا اون مشدی حسن آقا که ته اتوبوس نشسته بود و خرو پف میکرد، یهو وسط راه فهمید که اتوبوس بجای رشت داره میره طرف مششششهد. بیچاره هرچی از و جز کرد. که ایهاالناس خایم بشم رشت ، مگه کسی حرف گوش کرد ؟
آق شوفر میگفت که تو این کش و قوس و سربالایی که موتور ناله میکونه و با دنده پنج و هزار تا سلوم صلوات بزحمت
سربالاییها رو اومدیم ، عمرا پا رو ترمز بگذاریم .البته حرف ایشون معقول بود .ترمز گرفتن همونا و دنده عقب تا تهــرون رفتن همونا .
 حالا ما موندیم که این مش حسن آقا که نیتش ، بردن سم واسه تیل انبار بوده و یه دفعه ، قدرتی خدا ، بجای رشت سر از
مرقد آقا در آورده ، حساب کتاب  حسنات و سیئاتش ،چی میشه این وسط ؟ اون بالنیاتش با اون الاعمالش نمیخونده آخه !! .

اسمال میگفت بابا تو هم فکر چه چیزایی هستی ! اون دنیا با اینهمه خلایق که هی فرت و فرت میمیرند ،  نه بدتر از بازار سید اسماعیل ، الانه ،اونقده شلوغ پلوغ و هرکی هرکیه که این مش حسن اگه خودشو جر بده هم یه گوش شنوا پیدا نمیکنه و خواهی نخواهی یه پابوس رفتن تو دوسیه اش نوشته میشه ،حتی اگه تو عمرش چاردفعه هم دولا و راست نشده باشه و دو دفعه هم که از
بغل سقاخونه آب خورده ، لعنت حق بر یزیدش رو ملاخور کرده باشه. والله به عقل مقل ما که قد نمیده ، گاسم اینجوریاس که اسمال زر زر میکونه !.
آقا این مش حسن و رشتشو ، شوفر و نجسی خوردن و ننه و طلبیدن آقاشو و اون دیگ و بیل زدنها رو بقول آق فریدون بشاش توش ، همش رو بیخیال .(الهی حُناق بگیری فریدون آواره که آخرش تنگیدی وسط این ادبیاتمون ) تکلیف ما این وسط چی بود ؟ ما که یه طفل صغیر بیشتر نبودیم اون موقع ؟ حالا امروزه روز که چش اسمال زیر کف پامون ، واسه خودمون شاخ شمشادی
شدیم و تبر گردنمون رو نمیزنه ، کی باس واسه ما توضیحات بده که اگر اون روز ننه ما رو به زیارت نمی برد و ورق
روزگارمون یکجورایی دیگه برگ میخورد ، حالا وضعیاتمون این ریختی که الانه هست نمی شد که والزاریاتمون این مدلی باشه و هشتمون ، همیشه ی خدا ، گروی نهمون ؟!!!  

شوما دلت میخواست استخون سبک کنی ،حالا نمی شد بیخیال ما بشی ؟ اصن ما با وجودی که اِنقذه بیشتر نبودیم ، همچین که
ریخت اون ترانسپورت شمس العماره رو دیدیم ، یهو دلمون هُررری ریخت پایین .شوما بگو حس شیشم ، هفتم ، هشتم! انگار
میدونستیم تو اون وعضیات تاریخی ، اگه سوار اون لکنته نمیشدیم ، الانه تو این ایوم وانفسا ، حال و روزمون اینجور نمی شد
که نمیشد . ننه ، آخه قربون اون صدق و صفات ، قربون اون اعمال و بالنیاتت ، هرچی هم که هول ورمون داشت و با زبون
بی زبونی وَغ زدیم که ،شوما هم ، متصل هی آب قند بستی به نافمون تا آخر ما هم  چـــی ؟ دیگه تنگمون گرفت ، ترکمون زدیم به کفن تبرکی بی بی ! . بفرما حالا خوبت شد ؟
آقا ، جونمون واستون بگه ، ما تو همین فکرا بودیم که یکهویی یه لنگه دمپایی  با سرعت شست تیر از بغل گوشمون رد شد و
خورد به تنگ بلور آب و شتلق ، کلهم چپ شد و ریخت روی اونجای تنبونمون که نباس بریزه . صدای ننه هم  که داد میزد :

ای کافر حربی ، ای نامسلمون ، حالا کارت بجایی رسیده که آقا رو مسخره میکنی ؟ میخوای به اولاد پیغمبر رای ندی ؟ عاقت میکنم ، نخیر ، یابو ورت داشته ؟ مشهد رو دوست نداری ،میخوای بری شانزه لیزه پی قرتی بازی ؟  خر خارجیها بشی ؟  
ای خدا من چه معصیتی کردم به درگاه تو؟ توبه توبه . بعد هم سه دفعه به طرفینش تف کرد.

نگو که اون حرفا رو که ما اون بالا فکر میکردیم ، بقول این فرنگیها ، بلند بلند فکر میکردیم و ننه ، سیر تا پیاز قضیه رو شنیده بود.
 آ سید حسن بزاز میگه : آق میتی ، آدم سگ آقا هم که باشه بیتره تا بره حرف یه مشت غربتی رو گوش بده . عین تو تعزیه که پارسال سر بازار درس کرده بودن . حالا شوما دوس داری داخل لشکر امام حسین باشی ، یا اون شمر و حرمله ؟ تو تا حالا دیدی تو یه تعزیه ،مثلا امام حسین بزنه عمر سعد رو بکشه ؟ نه ارواح خاک آقاجونت دیدی ؟

ما کمی پس کله مون رو خاروندیم و رفتیم تو فیگور انسون متفکر که نشون بدیم داریم به حرفهای آسید حسن فرک میکونیم. 
خب ، بینی و بین الله ما ندیدیم .شاید تو تیارت خارجیا یه جورای دیگه باشه ، اما تو مال ما همیشه این یزیده که سر امام حسین
رو گوش تا گوش میبره و میگذاره رو سینه ش. هیشوقت یه نامسلمونی از اونهایی که دور و ور نیشستن ، نکرده بپره وسط یه
چکی ، لقدی ، فحش خوارمادری خرج این یزید کنه . همش حواله ش دادیم به تیغ ابالفرض .   
هرچی سعی کردیم بگیم که بابا اونا تیارته ، مام آدمیم ، مردیم ناسلومتی ،راسیاتش ، از ترس تیر سه شعبه ی حرمله و امید به امام زمون ،که خودش بیاد تو این کساتی بازار ، با حق و حساب ، بی حق و حساب ، یه کاری ، شغلی ، قراردادی ، پیمانی ، روزمزدی ، هر کوفتی شده واسمون جورکنه  ، زبونمون چِسبیده بود به سقمون و تکون نمیخورد. اصلا   اینه که حالام داریم  تا عاق والدین نشدیم ،تو زیرزمین ، لای هزار تا آت و آشغال ، دنبال سجلمون میگردیم  دستی به سر و گوشش بکشیم و چــــی ؟  نونوارش کنیم واسه رای دادن.باقیاتش و حساب خوب و بدش رو دیگه خود آقا که قراره جمعه بیاد میدونه و این سادات اولاد
پیغمبر . هرچی باشه از یک تیر و طایفه هستن، با هم بهتر از ما میرند تو یک جوال . آره اینجور چــــــی ؟ بیتره واسه ما .
نه جون من تا حالا تو تعزیه دیدین یکی پاشه یه چک به یزید بزنه ؟

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۱, شنبه

مردی که روحش را فروخت(1)



-زندگی چیزهای عجیب و غریب ، زیاد دارد .اما هیچکدوم مثل زندگی بِرِیمو ، عجیب نمیشه!!.
این تکیه کلا همیشگی پدربزرگم بود که وقتی به ماجرایی باورنکردنی برمی خورد ،
همزمان با گاز گرفتن لب، به زبان می آورد.
تمام خانه های روستا ، بی هیچ نقشه ای ، تنها مثل سگهایی که از زور گرما به گوشه ای خنک پناه آورده باشند ، دور هم جمع بودند . دیوارهای کاهلی کوتاه و تیرهای حمال
چوبی که سقف را نگه می داشت ، تنها تزئینات خانه های ده بود.در میان این خانه ها تنها خانه ی بریمو بود که دور از بقیه و تک افتاده ، در کناره ی سده ی خاکی و درست قبل از پیچ جاده ای که به قبرستان منتهی می شد ، از سنگ ساخته شده بود و با وجود
افتادگی جابجای قسمتهایی از گچهای اندود شده روی دیوار ، از دیگر خانه ها متمایز بود. هرکسی با یک نگاه می فهمید که این خانه که حالا دورا دور آن پر از بوته های خار و شفلح های خودرو بود و روی شیشه های رنگی پنجره هایش را تارعنکبوت ،
مات و کدر ساخته بود ، زمانی بعنوان یک خانه ی بزرگ و اعیانی به همه ی خانه های توسری خورده ی ده فخر می فروخت . یک لنگه از درب چوبی  آبی رنگ خانه مدتها بود که از پاشنه در رفته و با ظاهری رنگ و رو رفته به مردم دهان کجی میکرد.
نخل های توی  حیاط درندشت آن خشکیده بودند و باد در میان آنها می پیچید و هو هوی
عجیب آن هر عابری را وادار می کرد که راه خود را کج کند تا هرچه سریعتر از آن خانه ی متروک دور بشود.
از سر و روی غبارگرفته ی خانه پیدا بود که سالها رنگ و روی آدمیزاد بخود ندیده ، اما شنبه قسم می خورد که با چشمهای خودش رفت و آمد چیزهایی را به آن خانه دیده. کسی حرف شنبه را که شبکور بود باور نمی کرد. خود شنبه منکر شبکوریش بود و می گفت شبها ، آنهم شبهای تاریک ظلمانی ،تنها کمی چشمهایش تار می شود وگرنه چه کسی  اولین بار آن هیولا را دیده بود و به مردم ده خبر داده بود ؟. اما بچه ها پشت سرش دم می گرفتند : شنبه خوو نمیبینه ، شنبه شو نمی بینه .
پدربزرگ که چند سالی بود بخاطر درد پا و کمر روی تخت افتاده بود و پایین نمی آمد
همیشه از شجاعت شنبه تعریف می کرد . می گفت : واقعیت اونه که خیلیا اونه دیدن اما
بیشترشون از ترس شاشیدن تو شلوارشون . اما شنبه !!! . شایدم بخاطر شو کوریش اصلا نفهمید که سایه ی بزرگی که تلو تلو می خورد و نصف شبی  از کنارش رد شد  خر بود ، قاطر بود یا یه چیز دیگه .
هرچه بود ماجرا از وقتی شروع شد که سالها پیش یک روز تنگ غروب سر و کله ی
پسر جوانی در ده پیدا شد که خودش را ابراهیم معرفی کرد . از مال دنیا فقط چوقایی که
برش بود و گالشهای سوراخی که پایش .خوش بر و رو بود و زحمتکش . مدتی در آسیاب آبی کار کرد . همانجا هم می خورد و میخوابید تا کم کم کنجکاوی مردم ده فروکش کرد و ابراهیم هم تبدیل شد به بِرِیمو که همان لفظ خودمانی ابراهیم بود. یکی دو سال بعد، یک روز تنگ غروبی مثل همان موقع که آمده بود یک دفعه غیبش زد و تا مدتی دیگر کسی او را ندید . همه سرشان به کار خودشان گرم بود.
.هر کس که در ده ما یحیی کَلو را می شناخت ، می دانست که از صدتا حرف او یکی هم راست نیست و خود یحیی اولین کسی است که بعد از باور کردن آدمها ، آنها را دست بیاندازد و به ریششان بخندد. مثل آن داستان که راجع به دیدن آقا و زیارت رفتنش با بی بی تعریف کرد و بعد معلوم همه شد که نصف بیشترش چاخان است . می گفت :
صبح خیلی زود بود ، هنوز اون چند تا ستاره توی آسمون معلو م ب ب ب بودن . بی بی ففف فک کرد من خوابم ، اما من بیدار بیدار بودم . ی ی یواشی پتو رو از روم ززززد کنار ، اولش پیشونیمو بوسید ، بعددددشم آسته تو گوشم گفت یحیی پاشو باید راه بیفتیم . خیلی
از این آسته ح ح ح حرف زدنش خوشم میاد ،اما من بیدار بیدار بودم .م م م ن همیشه
ب بیدارم. بی بی نمیدونه . اون اولها هر وقت بی بی واسه نماز بل ل لند می شد ، منم تندی تو جام تکبیره الارحام میگفتم . اون هی دولا و راست می شد و منم هی قنوت میخوندم ، هی اذون میخوندم ، تکبیره الارحام میخوندم . بی بی میگه نماز اول وقت  سوی چ چ چ ش آآآدمو زیاد میکنه!! . منم خیلی باش نماز خوندم . توی رختخوابم هی دولا و راست شدم .اما آخرش خسته شدم. بی بی میگه نماز بی وضو معصیته . میگه وس س س وسه ی ش ش شیطونه.
بهش گفتم خسته نشدی اینهمه نم م م از خوندی ؟ گفت: همه ی موجودات نم م م از میخونن. ف ف فک  کرده من بچه ام . م م من ندیدم تا حالا این گوسفندا ، ن ن ن ن نماز بخونن . بع بع میکنن اما ندیدم هیچوقت دولا و راست بشن .بی بی میگه همه کارها به امر خداست . این گوسفندا هم ک ک ک که شیر میدن به امر خ خ خ خداس . اون شبی از اون گوسفند ب ب ب بزرگه ، همون که رو پشماشو رنگ ززززرد زدن پرسیدم ، اما فقط ه ه ه همینجوری ن ن ن نگام کرد و هیچی نگفت.
می گفت بردنش امامزاده و سه روز و سه شب بسته بودنش به ضریح تا شاید این لکنت
زبانش خوب بشود .آن موقع ها هنوز اینقدر شیرین عقل نبود ، اما این سه روز و سه شب گرسنگی و تشنگی و تب و لرز کار خودش را کرده بود و وقتی برگشت تته پته اش که خوب نشد که هیچ ، شروع کرد به چرت و پرت گفتن و از چیزهای عجیب غریب حرف زدن. البته هنوز یحیی لُتــه بودو زبانش گیر داشت و تا اینها را تعریف کرد سه چهار ساعتی طول کشید.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳, جمعه

در زیر پولک نقره ای ماه




اشعه ی آفتاب از لابلای شاخه ها  می گذرد و سایه ها ، با تکان خوردن
برگها با باد ، روی تن من بازی می کنند . آفتاب پاییزی پشت پلکهایم را
 گرم میکند . چشمها را که می بندم ، لکه های نور نارنجی و بنفش و آبی 
مرتب از این طرف به آنطرف می دوند .  جوجه گنجشکهای روی 
شاخه ها هم ،با آفتاب همین بازی را می کنند و من ، که نمی دانم از کی ،
 روی صندلی ، زیر همین درخت نشسته ام .خاطراتم را در این گوشه ،
 از روی همین صندلی چرخدارچوبی و زیرهمین درخت که جوجه
 گنجشکها در لابلای شاخه هایش سروصدا می کنند وگربه ی ماده ای 
که روی دیوار همسایه ،در هراس از منی  عاجز از تکان حتی انگشتی ،
 جرات ندارد که از درخت بالا برود و شکمی سیر کند ، برای کسی
می نویسم . کسی که شاید روزی ،این خاطرات را خواهد خواند .

شاید روزی گنجشکها بفهمند که من برای نگهبانی آنها ننشسته ام و
 گربه ی ماده بپذیرد که برای او کمین نکرده ام و شاخه های رقصان
 در باد  بدانند که  آنچه مرا  اینجا  و روی این صندلی چرخدار، زیر
 درختی که  جوجه ها در میان شاخه هایش از ترس گربه ای دله که 
 آنسوتر بدنبال فرصتی برای یک جهیدن ، پنهانند و مردی در حالیکه
 که نور آفتاب پشت پلکهایش را گرم میکرده  میخکوب نموده ، تنها
 آنست که این تصاویر را برای کسی بنویسم که شاید روزی خواهد آمد.

                                         ........
پیرمرد روی تختی سیمی نشسته بود، در حیاطی دوره ای ، عصایی 
از چوب خیزران در دست داشت . لاغر و تکیده بود ، شلواری آبی 
رنگ و زیر پیراهنی سفید و نگاهی که کم فروغ به فضای مبهم روبرو
 نگاه می کرد. چانه ی لاغرو لبهای آویخته ، دستانی که می کوشید 
 لرزش خود را با فشردن دسته ی عصا پنهان کنند .رگهای ابی برآمده
 و پوستی شل ، کشیده شده بر استخوانهایی نازک وپینه هایی بر بند بند
 انگشتان، خبر از سالهای اندک باقیمانده می دادند. انگار که
جسم نحیفش از میان دیواره های سنگی  زمان ، با مشقت ،اندازه ی یک
 عمر را خراشیده و تراشیده و آنچه که از میان شیارها ، بسختی گذشته 
و باقی مانده ،همین چند تکه استخوان نشسته بر تختی سیمی است.
     
--  حاضری ؟
-      = ها
-      کلیک !!!

....
دیروزها را چون دسته  ای  ورق  برمی زنم . اتفاقی کارتی به خودم میدهم
 . نگاهش کردم . سرباز پیک بود . آن را به زمین انداختم . برگی دیگر،
 بی بی دل !. نگاهش کردم ،چشمها و گوشه ی لبهایش  مثل همان روز که
 دیدمش ، با شیطنت می خندید. هیچکس تا امروزنفهمیده که  بی بی دل او با
 آن  چشمهای شیطان  ، سرباز با سبیلهای از بناگوش در رفته  مرا دزدیده .
 ورق ها را دوباره  بر می زنم و بی بی دل را آهسته در پشت سرباز پیک
میگذارم تا در میان کلی ورق دیگرقایم بشوند.


……

از قوطی سبز رنگ ، قرصهایی آبی بیرون می آورم و از قوطی آبی ،
 قرصهایی سبز . همه را با هم می بلعم. گاهی اوقات قرصها با هم جنگ و
جدالشان می شود . بعضی قرصها خودشان را پشت کپسولها قایم می کنند تا
دیرتر خورده شوند .اما بعضی ها هم خیلی شجاعانه جلو می آیند و در 
حالیکه به من فحش خوار مادر می دهند مثل کامیکازه های ژاپنی از کف 
دست پرستار شیرجه می روند بطرف دهانم .اینها از همه بدتر و تلخ تر
هستند ، حتی تلخ تر از وقتی که پرستار توی گوشم گفت : پس منتظر چه
هستی ؟ چرا زودتر نمیمیری ؟
خوشگل است و خوش قد و بالا ، راه رفتنش پر از ناز و هوس .من اما
مثل چوب خشکیده ای ، شاید از بخت بد اوست .رابطه ی خوبی با هم
 نداریم. حتی وقتی موهایم را شانه کشید و ریشم را تراشید و به گردنم 
ادوکلن زد و نیمه شب به اطاقم آمد و روی پاهایم نشست و سینه هایش
 را با حسرت به صورت و لبانم مالید . مثل مجسمه ی دلقکی زوار در رفته ، همچنان بی حرکت روی صندلی مانده بودم ، این بار با صدای بلند گفت :
 تو که عرضه اش را نداری ، گه می خوری با اون چشمهای هیز 
ورقلمبیده ات نگاه می کنی . گفت که از رفتار من به دکتر شکایت خواهد 
کرد و دیدم که دکتر بدون نیم نگاهی به دلقکی  که روی تخت افتاده بود ،
 از پشت دور چون ماری دور او پیچید وپستانهایش را چون لیمو فشرد.

............
مثل تمام سالهایی که اینجا هستم ، امروز هم جمعه است و من چشم به راه .
هیچکس نخواهد فهمید که امروز در کنار چرخ صندلی ، زیر همان درختی
 که جوجه گنجشکها در آن لانه دارند و آفتاب با برگهایش سایه بازی
 می کند و گربه ای روی دیوار همسایه در حسرت یک پرش بلند خمیازه
 می کشد ،پسرم ، از یک قوطی کبریت ، عقرب زردی بیرون آورد و 
روی پاهایم گذاشت .نگاهش کردم . به آرامی گفت : پدر اینطوری ، هم
 برای شما بهتر است و هم برای ما ، و رفت .
عقرب اما فرصتی برای کاری نیافت .جوجه گنجشکهای لابلای شاخه ها ،
 دیوانه وارجیک جیک می کردند و شاید مادرشان بود که عقرب را به 
کناری پرت کرد .
بغض گلویم را گرفته بود ،شاید روزی شاخه های رقصنده در باد  بدانند
 که  آنچه مرا  اینجا  و روی این صندلی چرخدار، زیر درختی که  
 جوجه ها از ترس گربه ای کمین کرده آنسوترک ، پنهانند و مردی با
 پلکهای گرم شده زیر نور آفتاب ، میخکوب کرده ، تنها آنست که این
 تصاویر را برای کسی بنویسم که شاید روزی چون امروز خواهد آمد و
 برایم عقربی خواهدآورد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۶, جمعه

طلای خاک


نمی دانم تا حالا گذرتان به روستای ما افتاده است یا نه ؟ اشتباه نکنید ، آنقدر بزرگ نیست که اسمش را بتوانید
در نقشه های محلی هم پیدا کنید . بطور کلی در، این منطقه ی پر از گرد و خاک ما، بعید می دانم جایی را بشود
از روی نقشه ، یا تابلوهای بین جاده ای پیدا کرد.
آدم های محلی اما ، آنها که همه جا را نه از روی تابلوها ، بلکه از تعداد چین و ترک های روی آسفالت و شکل تپه
ماهورهای اطراف جاده و حتی گاهی از روی چند دسته بوته های خار می شناسند ،به راحتی شما را به آنجا
راهنمایی خواهند کرد . حتی با چشمان بسته ، کافیست به آنها بگویید که ابرهای آسمان چطور و چه شکل هستند.


روستای ما نه آنقدر بزرگ و مهم بود تا امامزاده ی از آن خود داشته باشد و نه آنقدر هم کوچک که در آن هیچ
خبری نباشد. راستش را بخواهید ، سید صاحب کرامتی داشتیم که گویا در کودکی فوت کرده بود ،
اما آنقدر همت داشت که در طول کل جنگ گلوله های توپ را که از بالای سر روستا رد می شد ، با دستهای غیبی
از آسمان بالای سر ما منحرف کند ، البته بگذریم که بعضی از این گلوله های توپ سرگردان هم لاجرم در
 شهر می افتادند،اما اینجای قضیه دیگر چندان به ما مربوط نبود .شاید حوزه ی سید ما در حدود همان روستا بود
 و بس ، اگر منصفانه هم نگاه کنیم ، مگر یک بچه ی شش هفت ساله حتی اگر سید اولاد پیغمبر هم باشد، چقدر
قدرت دارد که از صبح تا شب با گلوله های داغ و سنگین سر و کله بزند و آنها را از مسیر خود منحرف بکند ،
آنوقت نگران آن باشد که این گلوله ها سر از کجا در می آورند ؟ همه ی اهل ، ده برای همین کاری هم که سید می کرد
از او ممنون و متشکر بودند و برایشان ،آن کودک صاحب کرامت، از هر امامزاده ای ، امامزاده تر بود .
 هر چندوقت یکبار هم می شنیدی که معجزه ای جدید از او سر می زند. همین آخری ها بود که گل نسا ،
 زن ابراهیم را به مراد دل رسانده بود و بعد از نه ماه و نه روز و نه ساعت ، یکجفت بچه ی کاکل زری
 توی دامنش گذاشته بود . البته یک همچنین صاحب کرامتی هم ، مثل جد شهیدش ، دشمن هم داشت . مثلا همین آدمهای
حرف مفت زنی که می گفتند بچه های گل نسا بیشتر به حسن ولوویی می برند تا پدرشان ! و اینطوری می خواستند
زحمات سید را بی اجر و بی منت بکنند.

مردم ده نسبت به سید تعصب خاصی داشتند . دستفروش دوره گردی به خودش جرات داده بود که کرامت امامزاده ی
 دهی در آنطرف رودخانه را که یک تنه تراکتوری را از توی گل درآورده بود به رخ بکشد و پُز بدهد ، اما با
 شنیدن شهادت سه نفر که قسم می خوردند با همین چشمهای خود دیده بودند که روزهای بمباران ، سید با یک دست
 دوازده گلوله ی توپ و هشت گلوله ی خمپاره ی 120 و هفده شلیک خمسه خمسه را سر و ته کرده و دوباره بسمت
عراقی ها فرستاده ، دمش را روی کولش گذاشته بود و در رفته بود . اینها تازه در حالی بود که با آن دست چهارتا
 میگ عراقی را عین بادبادک دور خودشان می چرخاند و آنقدر چرخاند و چرخاند که وقتی خلبانها به زمین رسیدند
ماتحتشان از توی حلقشان زده بود بیرون .
 حاج موسی ، متولی مقبره تعریف می کرد که بعد از جنگ ، همان خلبانها آمده بودند زیارت سید و حاجی هم به
نیت غلامی یک گوششان را گوشواره انداخته بود و از باب تبرک ،نفری یک عکس هم در ضریح  گرفته بودند .
هنوز هم حاج موسی ، هر روز آن عکسها را دستمال می کشید و هر غریبه ای که پایش به آنجا می خورد مجبور
 بود پیه یکبار شنیدن این داستانرا به تن خود بمالد.

 در عکسها  دو نظامی با چکمه هایی تا زانو و شلوار پف کرده ، نیم تنه ای چرمی و کلاهی که روی آنها دوتا
 علامت شبیه عدد شیش خودمان بود ،کنار مقبره ی سید با لبخند به عکاسباشی زل زده بودند .
راستش گردن آنها که میگفتند ، خود من، بعد از آن ، عراقی زیاد دیدم ، همه شان مثل خودمان سیاه سوخته بودند و
 سر و شکلشان به این آدمهای سفید و تپل مپل توی عکس نمی خورد .

 اما این حرف ها را ول کنیم و بگذریم ، برگردیم سر حرف خودمان . کاری که سید با هواپیماهای عراقی کرد مثل
توپ همه جا صدا کرده بود ، آخر همین چند وقت پیش بود که  در شهر ،یک خلبان عراقی بعد از ریختن بمب ها ،
با مسلسل مردم را به رگبار بسته بود ، وقتی تیرهایش تمام شد ، آنقدر پایین آمد تا چند نفر را که برای تماشا به پشت
بامها رفته بودند ، با نک بال هواپیمایش درو کند و بعد هم هواپیمایش را پارک کرد و هفت تیرش را در آورد پیاده
به راه افتاد تا هرکس را می دید با تیر بزند و وقتی خشابش خالی شد ، تازه کمربندش را باز کرد و با کمربند بجان
 بنده های خدا افتاد و آنقدر زد و زد تا از نفس افتاد ،
 در این وسط  اما، اگر از سنگ صدایی بلند شد ، از آن دوتا امامزاده ی اسم و رسم دار شهر و توپهای ضد هوایی
اطراف شهر هم صدایی  درآمد !!
 بیخود نبود که مردم ده یک موی سید را به ده تا امامزاده ی بی خیر و برکت نمی دادند و اگر گاهی اشتباهی
رخ می داد. مثل بچه های گل نسا ، که برعکس پدر و مادر، سرخ و سفید بودند وموهایشان طلایی از آب در آمده
 بود ، زیاد به روی خودشان نمی آوردند و بحساب کودکی سید می گذاشتند و عقیده داشتند که کم کم وضع بهتر می شود.

دور وبر مقبره و آرامگاه سید را درختهای سنجد کاشته بودند و پس از آن دیوار قبرستان ده آغاز می شد .بسته به
اهمیت آدمها ، جنازه هاشان نزدیک و یا دورتر از آرامگاه به خاک سپرده می شد.بعد از ظهرها، مادران ما را از
 پرسه زدن دور و بر قبرستان برحذر می داشتند. می گفتند که لابلای درختان سنجد جن ها لانه کرده اند و میوه ی
 آن درختها خوراکشان است .اگر غریبه ای ناخواسته از کنار قبرستان و آرامگاه رد می شد ، هوهوی باد چیزهایی
در گوششان می گفت که عطای هر سنجدی را به لقایش می بخشیدند.


حومه ی روستا پوشیده از زمینهاییست که در آنها هرچه میخواستی کاشته می شد . از خیار و لوبیا گرفته تا
گندم که رنگ دشت اطراف را یکسره به رنگ طلا در می آورد.روستا از طرفی با رودخانه و از طرف دیگر
با سدی خاکی که ده را چون نگینی در بر گرفته بود ، محصور شده بود.کانالهای خاکی ، آب سر ریز رودخانه را به
باغهای انگور هدایت میکردند و پس از سیراب کردن زمینها وکاستن از هرم گرما دوباره به رودخانه برمی گشتند.

نخلستانهای دور و بر روستا که تا شهر امتداد می یافت ، محلی برای کار و داستانهای عجیب و گاه گداری دیدار و خلوت
های عاشقانه بود.اما اینها خود داستان دیگریست .

--------------------------------------------------
بخشی از مجموعه داستانهای : "از داستانهای جنوبی"

۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

بلا روزگاریه عاشقیت

این تصویر یک میان پرده هست تا از حال و هوای کاستاندا و دن خوان و خنارو و سیلویو مانوئل و اعوان و 
انصار در بیاییم و ببرمتون به حال و هوای پست بعدی که سوقات سفرم بود از عید امسال . داستانی در باره ی
 عاشقیت . گرچه که دیگه کم هست ، اما خوشبختانه هنوز هست .